انشا پایه هفتم پایه هشتم پایه نهم پایه دهم

توضیح تصویر
موضوعات
ads

انشا با موضوع تولد

انشا با موضوع تولد

انشا با رعایت مراحل نوشتاری با موضوع تولد پایه ی یازدهم

مقدمه: در هر ثانیه ایی که ما نفس می کشیم، عده ایی در این جهان متولد می شوند و عده ایی دیگر می میرند. یک چرخه ی طبیعی در زندگی است که تغییر نمی پذیرد و تا زمانی که هستی وجود دارد این چرخه می چرخد و ادامه دارد.

تنه انشاء: نه تنها انسان ها بلکه تمام موجودات جهان در حال زاد و ولد و تکثیر و انقراض هستند. عده ایی چشم به این جهان می گشایند و عده ایی دیگر چشم از این دنیا می بندد. انسان ها تنها یکی از این موجوداتند که به دست خودشان متولد می شوند. اما تولدی که به انتخاب خود آن ها نیست. بلکه رقم زننده ی آن پدر و مادری است که تصمیم به تولد موجودی دیگر می کنند. تولدی که پیدایشش با خودش نیست اما پیمودنش با خودش است. تولدی که همه برای آمدنش شادی می کنند، گاهی جشن می گیرند و گاهی از سر شوق می گریند. عده ایی دیگر حسرتش را می خورند.

و عده ایی دیگر از ناچاری و نبود امکانات و بودجه ی مالی کاسه ی چه کنم چه کنم در دست می گیرند، آنگاه که پیله را می شکافند و بال های رنگینش را می گشاید آن لحظه معنی تولد و به وجود آمدن را در می یابد. بال می گستاند و به آسمان ها اوج می گیرد. به مانند همان نوزادی که نه ماه در بطن مادر رشد می کند و آنگاه که چشم به این دنیا گشود و متولد شد، آرام آرام بزرگ می شود و پاهایش جان می گیرد و پله های پیشرفت را مثل پروانه به بالا می رود. تولد یعنی فرصتی برای زندگی کردن، یعنی آمادگی برای آزمودن و سنجیده شدن، متولد شوی، پا در عرصه ای گذاشته ایی که پایانش را خودت رقم می زنی، فرقی ندارد چگونه، در کجا و در چه شرایطی متولد شده ایی مهم آن است که چگونه این تولد را به فرصتی برای شکوفا شدن و مثمر ثمر بودن مبدل کنی.

نتیجه گیری:همیشه تولد به معنای به دنیا آمدن نیست، گاهی به معنای شروعی دوباره و آغاز فصل جدیدی در زندگی است. تنها کافی است اراده کنی آن وقت اگر در سن نود سالگی هم باشی اگر تصمیم به شروعی دوباره بگیری یعنی باری دیگر متولد شده ای.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۹ام دی ۱۳۹۷
بازدید : 196 بازدید

انشاء از زبان ابر پایه هفتم

انشاء از زبان ابر پایه هفتم

قطره آبی بودم در دریاچه ای آرام که با وزش باد از سویی به سوی دیگر می رفتیم مانند گهواره ایی بود و در کنار دوستانم شاد و خوشحال بودم. برای خودمان بازی می کردیم و از غم دنیا به دور بودیم. در یکی از روزهای گرم بهاری، زمانی که آفتاب سوزان، مستقیم می تابید و سطح دریاچه را گرم کرده بود، احساس گرما کردم، حس کردم که در حال متلاشی شدنم، هر چقدرکه دست دوستانم را محکم تر می گرفتم، فایده ایی نداشت. آفتاب بی رحمانه می تابید و مرا از خانه ام جدا کرد. از آن گهواره ی دلنشین و از دوستان همیشه خندانم، تکه های متلاشی شده ام تبخیر شد و به آسمان ها رفت. سیر طولانی را طی کردم، آن بالاها که رسیدم، خیلی سرد بود از این پایین ها که خیلی گرم بود ناگهان به جایی رفتم که سرما تمام جانم را به هم چسباند اما به شکلی دیگر و در کنار قطره های دیگر که مثل من و سرگذشتی به مانند من داشتند. در کنار هم قرار گرفتیم اما با لباسی جدید و قیافه ای جدید، تجربه ای بسیار شگفت انگیز بود بود.

آنجا کمی با دوستان دیگر آشنا شدم، باد آنجا هم ما را به بازی می گرفت، به طوری که غم جدایی را فراموش کرده بودم و آن بالاها برای خودم، خوشحال و شاد بودم. یک روزی یکی آمد و گفت شما دیگر ابر شده اید و آماده ی بارش هستید تا خواستیم بفهمیم چه شد و چه گفت صدای گوش خراشی آمد و همه جا روشن شد. همه ی ما به اصطلاح ابرها به هم برخورد کردیم و از این برخوردها همه ما عصبانی شدیم و دردمان گرفت و این عصبانیت منجر شد که رنگمان از سفیدی به سیاهی تبدیل شود. دعوا چند ساعتی طول کشید. عده ایی از درد زیاد گریه اشان گرفت و عده ای دیگر تنها برهم برخورد می کردند و صدای فریادشان آسمان را به لرزه می کشاند. من نیز در آن گیر و دار اشک شدم و دوباره از آن بالاها جدا شدم و باز آن مسیر ترسناک و تغییرات را تجربه کردم. اما این بار نترسیدم زیرا می دانستم این چرخه ی زندگی است و اگر نباشد نه ابری خواهد بود و نه قطره ی آبی

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۸ام دی ۱۳۹۷
بازدید : 88 بازدید

انشاء با رعایت مراحل نوشتن متنی درباره دانشگاه

انشاء با رعایت مراحل نوشتن متنی درباره دانشگاه

مقدمه: جامعه ی ما روز به روز رو به پیشرفت و ترقی است و مدرسه و دانشگاه پله های این پیشرفت اند که با هر گام رو به بالا موجب می شوند، جامعه ما نیز به دنبال آن بالا رود و این دانش آموزان و دانش آموختگان هدایت کننده و بالابرنده ی این مسیر دشوارند.

تنه انشاء: همیشه گفته اند مدرسه مهد علم و دانش است، همان گهواره ایی که کودک در آن رشد می کند و بزرگترین تصمیمات زندگیش در آن رقم می زند اما من می گویم مدرسه به مانند یک بذر است. بذری که نیاز به پرورش دارد. پرورشی که دانشگاه دنباله ی روی آن است و آن نهال تازه روئیده را همچون درختی با بارهای میوه که از سنگینی سر خم می کرده است تبدیل می کند. این درخت ها هر کدام در کنار هم،

یک جنگل عظیم می سازند که به جهان و کشور خود سود و منفعت می رسانند. دانشگاه محلی است برای بزرگ شدن، برای گرفتن تصمیماتی که آینده را تغییر دهد. گاهی زمین می خورد اما با همت و پشتکار بلندمی شود. گاهی به در بسته می خورد و از همه جا درمانده و از همه کس ناامید می شود اما مگر پرنده ایی که بالش شکست می میرد! تنها افراد ضعیف با اراده ایی کم چشم به همه ی سختی های پشت سر گذاشته می بندد و نیمه راه رها می کند و با بالی شکسته می میرد.

اما کسی که اراده ی آهنی داشته باشد، دلش همچون دریا بزرگ و بی کران باشد و مغزش رها و بلندپرواز باشد برای هر مشکلی راهی می یابد و برای هر دره ایی، پلی می سازد و با گام هایی کم اما استوار به جلو می رود تا در نهایت به مانند همان درخت علاوه بر میوه، سایه و علاوه بر تنه، کاغذ می شود و یا شاید قلم می شود و آنچه که آموخته بود را به دیگران با عصاره ی وجودی خود می آموزد.

نتیجه گیری: زگهواره تا گور دانش بجو. دانشجو در دانشگاه تازه نیمه های راه بلند بالای این زندگی است. بنابراین خسته نشو و گام هایت را کوتاه تر اما استوارتر و با اطمینان بیشتر بردار.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۸ام دی ۱۳۹۷
بازدید : 143 بازدید

انشا با ارایه های ادبی درباره انتظار کشیدن

انشا با موضوع ارایه های ادبی درباره انتظار کشیدن

انشابا ویژگی های ارایه های ادبی درباره انتظار کشیدن جدید

مقدمه: هر کسی در این زندگی در انتظار کسی یا چیزی است. گاهی این انتظارها شیرین است و گاهی تلخ است. مهم آن است چگونه این انتظار ها را تصور کنیم و آن ها را پشت سر بگذاریم.

تنه انشاء: گاهی مادری چشم انتظار به دنیا آمدن کودک در راه اش است و یا گاهی دیگر مادری چشم انتظار آزادی فرزندش از زندان یا خوب شدنش از بستر بیماری است، انتظارها سرگذشت آدمی را رقم می زنند، اگر صبر پیشه کنی، سختی ها را پشت سر می گذاری و اگر عجولانه تنها به فکر رفتن و نماندن باشی تنها زندگی را برای خود سخت تر می کنی و پل های پشت سرت را آوار می کنی، اما گاهی انتظارها آنقدر نفس گیرند که راه گلویت را می بندد و این صبرها تو را به زانو می زنند اما قطعا پایان شب سیه سفید است و به دنبال هر سختی، آسانی ها کمین کرده اند.

ر این انتظارها ما رشد می کنیم و مسیر درست زندگی را می آموزیم. مانند کودکی که در انتظار بزرگ شدن است و این بزرگ شدن تاوانش سختی هاست و هر روزش در حال پیمودن و گذراندن مراحلی است که ناگزیر است آن ها را با انتظار پشت سر گذارد. انتظار می کشد مدرسه برود. انتظار می کشد کنکور را پشت سر بگذارد، انتظار می کشد ازدواج کند، بچه دار شود، نوه دار شود و در انتها انتظار می کشد فرشته ی عزرائیل او را در آغوش کشد. چه زیباست که این انتظارها را با خوبی و خوشی و با صبر و شکیبایی پشت سر گذاریم و در انتها به انتظار آغوش مرگ هستیم، زندگی گذشته را با یادی خوش یاد کنیم.

نتیجه گیری: فردا روزی که به گذشته ات نگاه کردی، همه ی این انتظارها کل زندگیت را در بر می گیرد. این ها همه ی توشه ی آخرتت هستند و امروز و فردایت را رقم می زنند.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۷ام دی ۱۳۹۷
بازدید : 150 بازدید

انشا تصور کنید یک جنگلبان هستید

 

انشا پایه هشتم درباره تصویر سازی با موضوع جنگلبان

انشا زیبا تصویر سازی درباره جنگلبان

مقدمه: این دنیا پر است از شغل های مختلف که مانند یک پاذل تمام اجزای این جهان هستی را در کنار یکدیگر می چیند. هر کدام به اندازه ایی موثر و حائز اهمیت هستند زیرا حتی اگر یکی درست سر جای خود، وظیفه خود را انجام ندهد، پاذل نیمه تمام و ناقص باقی خواهد ماند

تنه نشاء: صدای زوزه ی گرگ از هر سو به گوش می رسد. هوا ناجوانمردانه سرد و باد هو هوکشان در لابه لای درختان می چرخید. سرما رعشه به جانم می انداخت، اسلحه خالی از هر خشابی را روی دوش هایم گذاشته بودم، اسلحه ایی که تنها سهمش برایم سنگینی وزنش بود و دست خشک شده ام. هوا گرگ و میش بود و چشم، هاله هایی از جنگل را می دید و آن لحظه، تنها نمی توانستم به چشم هایم اکتفا کنم. زمانی که آن لباس وظیفه و آن اسلحه در دستانم است، من موظفم که تمام جان و دلم گوش و چشم شود تا ذره ایی از جنگل آسیب نبیند. شکارچیان خدانشناس حیوانات را ندرند و مسافران، جنگل را به آتش نکشند. هر بار که وارد جنگل می شوم همه می پرسند که آیا از حیوانات درنده نمی ترسی؟ آیا از جانب آنها آسیبی ندیده ایی؟! و من هزار بار با لبخند روی لب می گویم: جنگل بانی یک عشق است. عشق به میهن و محیط زیست.

اگر عاشق نقاشی خدا نباشی، برایت آنجا ماندن طاقت فرساست. آنجا که باشی شاید از درصد ناچیزی از حیوانات بترسی. آنجا و در میان آنها که زندگی کنی، زمانی که محبت حیوانات را نسبت به همدیگر ببینی، هرگز از جنگل نخواهی ترسید، مگر آنکه قصد جان آنها یا فرزندانشان را داشته باشی، اما در آن موقع تو باید از آدم ها بترسی بعضی آدم هایی که از حیوانات هم بیشتر می تواند درنده باشند. می دانی چیست؟ آنها ناجوانمردانه می آیند و مادر را از فرزند یا فرزند را از مادر جدا می کنند. تنها برای منفعت و پول برای خودشان یا برای چند لحظه خوشی و کباب، خانه ی حیوانات را می سوزانند و نابود می کنند. جنگل بان بودن یک انتخاب است. اگر عاشق نباشی کلاهت پس معرکه است و گرنه چه کسی است که اینگونه با مبلغی کم، جانش را بر کف دست بگذارد و در جنگل، به جنگل بانی حیوانات انسان نما برود!

نتیجه گیری:اگر در هر نقطه ایی از این دنیا قرار داری. از آن کوچکترش بگیر تا بزرگترینش اگر وجدان و عشق را چاشنی آن نکنی قطعا تو نمی توانی آدم سازنده ایی باشی. زیرا تو تنها سوزنده ایی و لاغیر.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۷ام دی ۱۳۹۷
بازدید : 111 بازدید
سایر صفحات
توضیح تصویر . . . توضیح تصویر