انشا پایه هفتم پایه هشتم پایه نهم پایه دهم

موضوعات
توضیح تصویر

تحقیق درمورد چرا میهن را به مادر تشبیه می کنند

تحقیق درمورد چرا میهن را به مادر تشبیه می کنند

مفهوم مادر و میهن با تحلیلی روان‌شناختی و فلسفی بررسی شده است. در اینجا ریشه‌های این ارتباط نمادین و شباهت‌هایی که در این دو مفهوم باعث چنین نمادسازی‌ای شده‌ مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته است و مفاهیم هویت بخشی، استعداد، سنت، اتحاد، ثبات، امنیت و آرامش و عشق در ارتباط با ۲ مفهوم مادر و میهن تحلیل شده‌اند.

در واقع به بیان نویسنده، هر دوی این عناصر منشأ مفاهیمی مثل امنیت، عشق، هویت، اتحاد و آرامش هستند و ارتباط نمادین بین این دو از همین واقعیت ناشی می‌شود

ویژگی مشترک دیگر درباره شباهت دو عنصر مادر و میهن، ایجاد حس امنیت است. مادر، غالبا در فرهنگ سنتی مسوول برقراری آرامش در خانه و بین اعضای خانواده است. در واقع مادر موظف است برای همسر و فرزندان خود به رغم ناملایمات و تحولات بیرون از خانه، ثبات و آرامش را در خانه فراهم کند. اصولا آرامش روحی و روانی با ثبات ارتباطی تنگاتنگ دارد.

اگر انسان در موقعیت فعلی خود دارای بهترین امکانات مادی هم باشد، ولی از آینده خود و این که آیا فردا نیمی از این امکانات را هم خواهد داشت یاخیر، مطلع نباشد، احساس عدم آرامش و ناامنی خواهد داشت. اگر زندگی مادی مختصری داشته باشد، ولی این زندگی برای او تا آخر عمر تضمین شده باشد، از این نظر احساس امنیت و آرامش خاطر خواهد کرد.

آرامش، ثبات و امنیتی که مادر، خانه و میهن برای انسان به ارمغان می‌آورند، موجب عشق و محبت انسان به این عناصر می‌شود. عشق و محبت از حیث روان‌شناختی مولود امنیت است و انسان هرگاه احساس کند که شخص یا حتی شیئی برای او ایجاد امنیت می‌کند،

به آن محبت و عشق می‌ورزد. میهن چیزی است که انسان درون آن احساس امنیت می‌کند، چراکه میهن دارای مرزهایی است که مانع وارد شدن اجنبی، بیگانه و دشمن و نزدیک شدن آنها به انسان می‌شود. پس میهن مانع نزدیک شدن دشمن به انسان است و ترس از دشمن توسط میهن در وجود انسان از میان می‌رود و انسان به واسطه میهن احساس امنیت می‌کند و بناچار به میهن عشق می‌ورزد.

تحقیق درمورد چرا میهن را به مادر تشبیه می کنند

منبع: انشاء باز

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۷ام آبان ۱۳۹۸
بازدید : 174 بازدید

گسترش ضرب المثل از دل برود هر ان که از دیده برفت

گسترش ضرب المثل از دل برود هر ان که از دیده برفت

مثل « از دل برود هر ان که از دیده برفت»

باسمه تعالی

روزگاری جهان دوشهر بود، که در موازای هم قرار گرفته بودندو آسمانی همچو آیینه ،حَدّ واسط این دوشهر،به تماشای زندگانی بشر در دو جهان نشسته بود.

نام شهر بالا دل و شهر پایین دیده بود ،مردم شهرِ دل ،حقیقت بودند و سایه آنها در شهر دیده زمام اختیار زندگی را به دست داشت و مردم شهر دل نظاره گر سایه خودشان در شهر دیده بودند .
درواقع داستانی که میخواهم از جوهر خامه به کاغذ بنشانم اینگونه بود که
سایه ای بودم!!!، به دنبال حقیقت میگشتم
من با چشم هایم در خودم میگشتم،!! و در تاریکی هایم نور نمیدیدم و بدنم پر از جای خنجر هایی بود که خاموشی ،غم آلوده، بر تنم حکاکی کرده بود .و هیچ عشقی را نمیدیدم و نمیدیدم

از همه جا نامید ، پریشان خاطر ،دراز کشیدم و در آیینه آسمان شهرمان خود را نظاره میکردم .
بغض گلویم را چنگ میزد . چشمانم به من گفتند اشک بریز .

پس چشمانم باریدند و اشک هایم با من سخن گفتند.:((دیده را برهمه چیز ببند، و تصویر آیینه را بر قلبت بگذار.))
تصویری از آیینه گرفتم ،در دل نهادم و دیده را بر هر آنچه که بود بستم .

ناگهان خودم را در دنیای بالا دیدم (شهره دل) ،خودم را ، و خودم را.

در چشمان خودم نگریستم و با خودم یکی شدم، دیگر سایه نبودم .

سپس من در آن دنیا تنها کسی شدم که در شهر دل اختیار دار خویش بود و در هر دوشهر زندگی می کردم.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۳ام آبان ۱۳۹۸
بازدید : 235 بازدید

مثل نویسی باز فیلش یاد هندوستان کرد انشاء پایه دوازدهم

مثل نویسی باز فیلش یاد هندوستان کرد انشاء پایه دوازدهم

باز فیلش یاد هندوستان کرد

باز فیلش یاد هندوستان کرد ،این جمله شاید کوتاه باشد اما نصف زندگی بنده، با این جمله ی کوتاه گذشته است .
از کودکی یکی از آرزوهایم این بود که مدیر عامل شرکت بشوم.
روزی معلم انشا این موضوع را روی تخته نوشت” اگر مدیر عامل بودید، چه می کردید؟” همه ،تندو‌تند با هیجان شروع به نوشتن کردند جز من که نشستم دم پنجره ‌و بیرون را تماشا می کردم!
معلم دلیل ننوشتنم را پرسید :درجواب گفتم:” هیچی منتظرم تا منشی ام بیاید و برایم تایپ کند” این را هم بگویم که من قوه ی تخیل بالایی دارم.
درهمین حین ناگهان، یکی از همکلاسی هایم با آن صدای بلند و نکره اش گفت: باز فیلش یاد هندوستان کرده.😊
راستش اولین باری‌ که این جمله را شنیدم، پنج ساله بودم و در یک مهمانی ،اسباب بازی مورد علاقه ام را دست یکی از بچه‌‌های فامیل دیدم،آرزو داشتم آن اسباب بازی مال من باشد دهانم را دو متر باز کردم و هِقی زدم زیرگریه، آب دماغم هم که بماند کم‌کم میخواست با آب دهانم یکی شود که خدا مادرم را خیردهد، با آن چادر زبرش چنان دماغم را پاک کردوکشید که گویا، میخواست نفت استخراج کند.
دایی بزرگوارم دلیل گریه‌را پرسید وپدرم درجوابش گفت:چیزی نیست باز فیلش یاد هندوستان کرده وبه قول خودشان برای خفه خون شدنم درقندان را روی زمین برایم چرخاندندو من از خوش حالی با چرخش همان هم ذوق مرگ شدم.
از آن موقع به بعد با تفکرات کودکانه ام فیلی هندی در ذهنم تصور میکردم که خالی‌قرمز روی پیشانی‌ اش دارد ودرخانه ما گیر افتاده.
تا اینکه بزرگتر شدم ونصف فامیل برای یک مهمانی به خانه مان آمده بودند و بطور اتفاقی چایی روی دست یکی از بچه های فامیل ریخت وبا ‌ناز و نوازش پدر و مادرش ساکت شد وهمین بهانه ای شد برایم تاخاطره ی افتادنم دردیگ هلیم را تعریف کنم :
آن روز کل بدنم سوخت وبا همان وضع اسفناکی که گریه می کردم پدر بزرگوارم ،یک بار دیگر محبت بی‌مانندش را به من ثابت کرد و گفت: ساکت بچه !مگر چه شده ؟!پس آتش جهنم را چطور میخواهی تحمل کنی؟!‌دو روز هم از مادرم کتک میخوردم و بد وبیراه می شنیدم ،چون همسایه ها به اوگفته بودند:” هلیم مزه پسرت را میدهد”.
این را که تعریف کردم کل فامیل زدند زیرخنده😂 و جو خانه عوض شد وچون پیش بینی جمله پدرم را کرده بودم تا خواست دهان باز کند پیش‌دستی کردم وگفتم: میدانم پدر !باز فیلم یاد هندوستان کرد.
این بود یکی دیگر ازخاطرات فیل هندوستانی من که امروز این فیل هندوستانی شده بود موضوع انشایم‌. و‌بهانه‌ای شد برای یادآوری خاطرات گذشته ام ونشستن لبخند کوچکی برروی لب های من وشما که گویا امروز هم فیلم یاد هندوستان کرده بود.😂😂

نویسنده :معصومه‌گوهری

مثل نویسی باز فیلش یاد هندوستان کرد انشاء پایه دوازدهم

منبع: سایت انشاء باز

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۹ام آبان ۱۳۹۸
بازدید : 220 بازدید

انشاء ذهنی درباره آرزو پایه دهم درس دوم

انشاء ذهنی درباره آرزو پایه دهم درس دوم

آرزو

«به نام خداوند مهربان »

همیشه شروع کار از همه چیز سخت تر است ؛ اینکه می خواهم بعد از ماه ها متنی را بنویسم که هیچ ربطی به چیز هایی که درون ذهنم میگذرند ، ندارند .
می گویند نوشته ها کمک می کنند تا احساساتمان را بهتر درک کنیم . تا بتوانیم تمام آن افکار پرنده بالای سرمان را سر جایشان بنشانیم و درست نگاهشان کنیم .
من هم می توانم بگردم و شروع کنم از آرزو و آرزو ها بگویم و بگویم و بگویم و برگه را تحویل دهم و نمره بگیرم . می توانم بی اعتنا به آنچه واقعا در ذهنم می گذرد ، سریع تر رکاب بزنم و از محوطه افکارم خارج شوم .
اما افکار یک نویسنده مهم ترین چیزی است که اول باید به آن سامان ببخشد تا بتواند زیبا ترین متن های جهان را بنویسد .
جنس آرزو های من از جنس افکارم است ؛ احساسات و خواسته هایی که در ذهن شورش برپا میکنند و خواستار رسیدگی به وضعشان هستند . به این ها می گویند ” آرزو ” .
در فرهنگ لغت ، آرزو را اینطور تعریف کرده : امید ، چشمداشت ، خواهش ، کام ، شوق ، اشتیاق .
یادم می آید بچه تر که بودم ، این افسانه را باور داشتم که می گفت : « هر وقت یه ستاره دنباله دار دیدی ، چشم هاتو ببند و تو دلت یه آرزو کن.»
اما خب تا الان هیچ ستاره دنباله داری از بالای سرم عبور نکرده تا به او بگویم چه می خواهم .
حالا که بزرگ تر شده ام می گویم : « خب که چی ؟ مگه صدای ما رو می شنوه ؟ » و باید بگم که نه ، نمی شنود ، همانطور که میلیون ها ستاره بالای سرمان صدایمان را نمی شنوند . شاید این دلیلی باشد که ما آنها را خارج از جهان اجتماعی خود قرار داده ایم ؛
ستارگان را .
بعد از آن گفتند : « اگه چیزی بالای سرت نیست که بهش بگی ، در گوش قاصدک ها زمزمه کن و بعد اونو به هوا بفرست . »
چه می شود اگر آنرا در جیبم بگذارم ؟! یا در زیپ جلویی کیفم ؟! یا اصلا بدهم آنرا گربه بخورد ؟!
باز هم اتفاقی نمی افتد .
این اعتقاد زیباست ؛ اینکه پر های قاصدک خبرت را به گوش دیگری می رساند . اما فقط تا هنگامی که نفهمیده باشی درو و برت چه خبر است .
عجیب است که این ” آرزو ” دست از سرما بر نمی دارد . همینطور با ما می آید . و روزی می رسد که وقتی از آنها حرف می زنیم ، میگویند : « آرزو بر جوانان عیب نیست ! »
آری ، عیب نیست ؛ اما تا وقتی که عجیب نباشد و ما را به هپروت نکشاند . باز هم به جایی نمی رسد .
می خواهم بگویم اگر چه ستاره دنباله داری از بالای سرت رد شود ، اگر چه قاصدک به بالا ترین نقطه آسمان رسد ، اگر چه همه آرزو هایت را ببیند و حرف خودشان را بزنند ،
اما در نهایت ، پائولو کوئیلو جمله ای دارد که می گوید ” هیچ قلبی نیست که در پی آرزو هایش باشد ولی رنج نبرد . “

پس نمی توانی همانطور آنجا بنشینی و به هر چه بر سرت می آید نگاه کنی .
نمی دانم این آرزو ها از کجا می آیند ، و در نهایت بر آورده می شوند یا نه ، آیا اصلا آرزویی که داری ممکن است بر آورده شود یا نه ؛
اما این را می دانم که حتی اگر به زور هم که شده ، باید بلند شوی و تمام آرزو های ممکن ات را بر آورده کنی .
چون دنیا آنها را به تو تقدیم نمی کند ،
باید بروی و از چنگش در بیاوری !

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۹ام آبان ۱۳۹۸
بازدید : 235 بازدید

انشاء درباره زندگی با رعایت مراحل نوشتاری

انشاء درباره زندگی با رعایت مراحل نوشتاری

  از روزی که به دنیا آمدم مرا در درون خود جای داد . همراهش هستم و همراهم است حتی تا به الان که رشد کرده و به این سن رسیده ام ، و پس از این نیز ادامه دارد . آری زندگی را می گویم زندگی از روزی که به دنیا آمده ام تا به حال و پس از من ادامه دارد.

زندگی از نظر من طعم ها و مزه هایی دارد که برخی از آنان همانند عسل شیرین و دلچسب و برخی به تلخی هلاهل می باشند.

  زندگی گاهی شیرین است مانند زمانی که کاری را انجام می دهی و لبخند را بر چهره عزیزانت می کشانی ، مانند زمانی که در کنار خانواده خود هستی و احساس سرزندگی و طراوت داری ، زندگی عسل در عسل است .

زمانی که یک مادر برای اولین بار در گوش کودکی که تازه به دنیا آورده لالایی میخواند و او را به آرامش دعوت می کند و زمانی که پدر اولین بار اذان را همچون مرواریدی درون صدف وجود او می دمد زندگی شیرین و چون در گرانبها و ارزشمند است .

  گاهی زندگی مزه ترشی دارد مثل زمانی که ندانسته کاری می کنی که اخم های برادر کوچکت را درهم می کشی و با خود می گویی ای کاش حواسم را بیشتر جمع     می کردم  تا دلش را که همچون دل گنجشکی کوچک است به درد نمی آوردم .

روزی از مادرم پرسیدم : “ای مادر جان ترشی زندگی را در چه چیزهایی می بینی .” او هم به مزاح گفت : “ترشی انبه.” اما از لحن کلامش دانستم که ترشی زندگی را تا می توانم از خود دور کنم و خود نیز به سویش نروم .

 برخی اوقات زندگی تلخ است . وقتی مدتی از عزیزانت دور باشی و یا خدایی    نا کرده عزیزی را از دست بدهی این را درک خواهی کرد و تلخی زندگی را به وضوح حس می کنی .

به یاد دارم در کودکی دایی مهربانی داشتم . او هیچ گاه نمی گذاشت غمی در چهره من و پسرخاله هایم باشد و هیچ گاه به سختی ما راضی نبود . روزی در حیاط  سرگرم  بازی بودم که دیدم در حال تعمیر ماشینش است ، به نزد او رفتم و گفتم : “سلام دایی شاگرد نمی خواهی؟” او هم به مزاح گفت : “بله جواد جان” ، من متوجه مزاح او نشدم و ته دلم ترسیدم که نکند دایی ام کاری به من بدهد و من نتوانم انجامش بدهم ، چون اورا بسیار دوست می داشتم پس از مدتی تعلل گفتم : “دایی جان من نمی توانم کار های سخت را انجام بدهم !”

پس از این حرف کاری کرد که تا هم اکنون به خوبی در ذهنم از او باقی مانده است .

او مرا همچون پدری دلسوز و مهربان در آغوش کشید و گفت : “دایی جان مگر من دلم می آید کار هایم را به تو بدهم .”

از آن واقعه سال ها می گذرد و من با از دست دادن او می دانم گاهی زندگی تا چه اندازه بی اندازه ای می تواند تلخ باشد.

   به طور کلی بگویم ، زندگی طعم های زیادی دارد ، گاهی خوب است و گاهی هم بد این بستگی دارد که شما چطور به آن بنگرید در ضمن قدر زندگی خود را بدانید چون همانند زمان بی برو برگشت می باشد و ممکن است اکثر اتفاقاتی را که در گذشته برایتان رخ داده ، دیگر تجربه نکنید و حسرت آن را یاد کنید .

نویسنده : محمدجواد

انشاء درباره زندگی با رعایت مراحل نوشتاری

منبع: سایت انشاء باز

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۸ام آبان ۱۳۹۸
بازدید : 196 بازدید
سایر صفحات
کمک جو