انشا پایه هفتم پایه هشتم پایه نهم پایه دهم

ads
موضوعات

بازنویسی حکایت انوشیروان و وزیرش پایه هشتم صفحه ۹۵

پایه هشتم بازنویسی حکایت به روزگار انوشیروان صفحه۹۵

انشا با موضوع انوشیروان و وزیرش

« به روزگار انوشیروان روزی وزیرش  بزرگمهر نزد وی آمد. انوشیروان گفت: ای وزیر، همه چیز در عالم، تو دانی؟! بزرگمهر، خجل شد و گفت: نه، ای پادشاه…. انوشیروان گفت: همه چیز، همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند.»   (قابوس نامه)

روزی روزگاری در زمان های قدیم انوشیروان وزیرش را که نامش بزرگمهر بود فراخواند و وزیرش نیز نزد او آمد… انوشیروان گفت: ای وزیر، همه چیزی که در عالم وجود دارد تو از آن آگاهی داری؟!

وزیرش، بزرگمهر خجالت زده شد و گفت: نه ای پادشاه. انوشیروان باری دیگر پرسید: پس همه چیز را در عالم چه کسی می داند؟!

 بزرگمهر گفت: همه چیز را همگان می دانند و کسی به نام همگان هنوز به دنیا نیامده است.

از این حکایت نتیجه می گیریم که انسان هر چند که بزرگ و بلند مرتبه و والامقام باشد باز هم انسانی وجود ندارد از همه چیز و همه کس مطلع باشد. جز خداوند متعال و بزرگ مرتبه هیچ انسانی چنین قدرت و توانایی ندارد.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۰ام اسفند ۱۳۹۶
بازدید : 15969 بازدید

انشا در مورد مقایسه ی صحرا با دریا

انشای آزاد مقایسه ی صحرا با دریا

انشا پایه هشتم با ویژگی مقایسه ی صحرا با دریا

مقدمه:همه چیز در این دنیا براساس فکر و هدفی آفریده شده اند چه اکسیژنی که بدون آن حتی لحظه ایی کوتاه نمی توان زندگی کرد چه صحرای بی آب و علف و چه دریای آبی بی کران همگی نقشی در این جهان ایفا می کنند حتی همان مورچه ی کوچک زیرپا و در این بین شاید ما از هدف آن مطلع و آگاه نباشیم.

تنه انشاء:وقتی که چشمانتان را ببندید اولین تصوری را که از صحرا در ذهن خود تجسم می کنید دریای بی کرانی از شن و ماسه به رنگ طلایی است که نه آبی در آن وجود دارد و نه حتی علف سبزی بلکه تنها خورشیدی تابان و سوزان و دریای بی کران طلایی شن که باد و نسیم بیابان سطح شن ها را مانند موج لغزانده و باد شن ها را به بازی گرفته و مانند دفتر نقاشی با موج به آن نقش و نگار داده و اما اولین تصوری که در مورد دریا به ذهنتان می رسد و آن  را تجسم می کنید.آب آبی رنگ بی کرانی است که هر چه از ساحل به دور دست ها بنگرید انتهایش را نمی بینید و صدای موج دریا که با قدرت به ساحل و سنگ شکن ها برخورد می کند و مرغابی های سفیدی که با صدای دل انگیزشان بالای دریا به صورت دورانی می گردند و منتظر طعمه ایی برای شکار هستند. دریایی که ماهی ها از آن جان می گیرند و بدون آن آب شش هایشان از کار می افتد. در کشور عزیز مان هم صحرایی بی کران وجود دارد و هم دریای بی کران یکی در شمال و دیگری در مرکز کشور است.

دو زیبایی شگفت انگیز در دو قطب مخالف یکی آبی، یکی طلایی، یکی پر از آب زلال یکی پر از شن های داغ، یکی پر از ستاره های زیبا و درخشان یکی پر از ابرهای پاره پاره و چشمگیر، صحرا شب هایش زیباتر است. پر از ستاره های چشمک زن و پر است از حس آرامش و روزهایش آفتابی سوزان و سرابی پوچالی تمام دیدگانت را می گیرد. در حالی که کنار دریا روزهایش در کنار خورشید تابان و آبی دریا پر از حس ناب آرامش و شب هایش همیشه پر است از حس ترس، اضطراب اما با همه این احوال،جهان با همین تضادهایش زیبا شده است و همین تضادها به آن معنا بخشیده است. دنیا زیبا است چه دریای بی کرانش و چه بیابان شن زارش تنها کافی است با نگاه زیبا و دیدی مثبت به آن نگاه کنیم. در آن صورت هیچ چیزی در دنیا برایمان ناخوشایند و زشت تلقی نمی شود.

نتیجه گیری: دنیا زیبا است، جهان زیباست با همه ی داشته ها و نداشته هایش زیباست. این ما آدم ها ییم که با دست بردن به آن ها از زیبایی هایش می کاهیم. چه صحرا و چه دریا با همه ی تضادها و تفاوت هایش زیباست.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۹ام اسفند ۱۳۹۶
بازدید : 343 بازدید

انشای مقایسه قلم با خون شهید، با اسلحه، با درخت پایه هشتم

انشای مقایسه قلم با خون شهید با اسلحه با درخت

انشای مقایسه قلم با خون شهید

مقدمه:دنیا پر است از مقایسات و تفاوت هایی که هر انسانی می تواند از آن مطلع شود اما یکی از بزرگ ترین نگرشی که انسان می تواند بر این تفاوت ها داشته باشد لازم و ملزوم بودن آن ها به یکدیگر است زیرا اگر لازم نبود ملزومی وجود نداشت.

تنه انشا: همیشه که نباید با صدای بلند سخن گفت ، گاهی تنها چشم ها گواه هر آنچه که در درونت می گذرد می باشد. گاهی یک قلم می تواند سرگذشت باشد می تواند نجات بخش باشد و یا نوشته هایش یک تنه به مبارزه با فساد و دشمنی و تلخی ها برود گاهی زبان سخن یا آنچه که با قلم نوشته می شود می تواند برنده باشد، برنده تر از شمشیر و نیزه. خون شهید هم مانند جوهری آتشین می تواند شتابان به کمک قلم بیاید. می تواند جوهر شود همان جوهری که ریخته شد تا مبادا دشمن به خاک او، به حق او و به وجود او تجاوز کند و همچون رودخانه ایی روان شد تا قلم با کمک او حرف های نگفته ی شهید را با جوهر وجودیش بنویسد تا آیندگان از حرف های ناگفته اش با خبر شوند قلم گاهی می تواند با زبان تند و تیزش مانند اسلحه ایی کشنده باشد و قلب آدم های نادرست را نشانه گیری کند و با تمام وجود در وجودشان رسوخ کرده و قلبشان را متلاشی کند و گاهی می تواند مانند نهالی جوان کاشته شود و با بال و پرگرفتن ریشه هایش قوی تر شود و روز به روز تبدیل به درختی تنومند شود. درختی که می تواند پرفایده باشد و زیبا. اما اگر به صورت مجزا به این موضوع ها دقت کنیم در می آبیم که هر کدام از آن ها چه قلم و چه خون شهید و چه اسلحه و چه درخت می توانند به خودی خود نقشی بسیار مهم در زندگی ما ایفا کنند. قلم تنها می نویسد اما شهید با خون خود پیش قدم می شود و اسلحه وسیله ایی است که از بین می برد و درخت چیزی است که حیات می بخشد این موضوعات با اینکه بسیار حائز اهمیت هستند اما از هم جدانشدنی می باشند و مانند زنجیری دنباله روی یکدیگر می باشد. این طبیعت زندگی است و نمی توان با طبیعت جنگید.

نتیجه گیری:هر چیزی که در این دنیا وجود دارد علت و معلول همدیگرند. یعنی تا علتی نباشد معلولی نیز وجود ندارد و همه ی اجزای دنیا و جهان مانند زنجیری با تمام تفاوت های ذاتی با هم پیوسته اند و دنباله روی همدیگر می باشند.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۹ام اسفند ۱۳۹۶
بازدید : 2024 بازدید

انشا پایه هشتم تصویر نویسی دو عکس صفحه ۸۴

تصویرنویسی:به دو تصویر دقت کنید و  به تفاوت آن ها بیندیشید و درباره ی آن به صورت جداگانه توصیف کنید به گونه ایی که در کلاس دوستانتان از توصیف شما متوجه ی تصویر موردنظر شوند

تصویر نویسی پایه هشتم صفحه ۸۴ مقایسه عکس ها

۱-تصویر شماره اول

گله ی گوسفند ها با همراهی سگ گله که جلودار گله است در بیابان بی آب و علف با رهبری صاحبان خود که سوار بر اسب ها، یکی نوزاد کوچکش را به کول خود بسته است. دونفر دیگر او را در آغوش گرفته و مردی که با لباس بختیاری خود و اسلحه ی آویزان بر دوش خود جلو دار و رهبری کل کاروان را بر عهده گرفته تا در صورت خطر و حمله ی گرگ ها و دزدان از کاروان و گله ی خود محافظت کند و اما این کاروان به قصد سفر یا مهاجرت با کوچ و بار و بندیل خود از میان دشت و بیابان و کوه گذر می کنند و تمام سختی های راه را برای مقصد خود به جان می خرند.

تصویر شماره۲

اما تصویر شماره دوم دو زن سوار بر اسب را نشان می دهد که لباس های زیبا و خوش رنگی را بر تن کرده اند و هر کدام فرزند خود را در آغوش گرفته اند و مرد به همراه پسر بزرگ خود که در آینده جایگزین مرد خانواده می شود به همراه پدر خود جلودار راه می رود و بار و بندیل خود را به همراه اسب و خر و بز و گوسفند و بره ی خود با خود همراه نموده اند و به قصد سفر یا مهاجرت در کادر تصویر کوچ می کنند.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۹ام اسفند ۱۳۹۶
بازدید : 32456 بازدید

انشا درمورد پروانه ایی هستید که در تاریکی شب شمعی روشن پیدا کرده اید

پایه هشتم صفحه۸۱ پروانه ایی هستید که در تاریکی شب شمعی روشن پیدا کرده اید

پروانه ایی هستید که در تاریکی شب شمعی روشن پیدا کرده اید

مقدمه:کورسوی امید می تواند مانند جانی دوباره نفس از دست رفته ایی را بازگرداند و از شوق آن همان نورکم تبدیل شود به خورشید تابان که روشنایی و تابشش یک لحظه هم قطع نمی شود.

تنه انشا: تصور کنید که پروانه ایی هستید که به تازگی از پیله ی خود بیرون آمده اید و چیزی جز تاریکی و سیاهی شب به چشمتان نمی آید و نه قیافه ی خود را دیده اید و نه می دانید در کجا قرار دارید و مقصد و هدف شما چیست اما ناگهان در پس همه ی سیاهی ها یک کورسوی روشنایی می بینید و پران تازه تان رامی گشویید و شتابان اوج می گیرید و با شوق رسیدن به یار پرواز می کنید تا به معبود خود رسید . زمانی که از دور همان روشنایی کم را دیدید امید نیز در دلتان روشن می شود و با تمام امید و آرزو به سمت آن می روید اما هر چه نزدیک تر می شوید احساس خستگی و ناتوانی را از بدن خود خارج می کنید و زمانی که بعد از طی مسافتی که برایتان فرسنگ ها طول کشیده است به مقصد می رسید متوجه ی روشنایی زیاد می شوید. شمعی که مانند ماه تابان تاریکی و ظلمات را روشن نموده و پرده از تاریکی برداشته است که حال به معبود خود رسیده با شادی و شعف فراوان به دور شمع پرواز می کند و از شادی زیاد از این سمت و آن سمت می رود و با دیدن خود در روشنایی بر پرهای خود نگاه می کنم و پرهای رنگارنگ با خال های ریز و درشت که نشان از نقاشی ماهر را یادآور می شود را در زیر هاله ی نور شمع با چشم می کاوم و در حالی که از دیدن زیبایی خود و روشنایی شمع در پوست خود نمی گنجم به سمت شمع می روم تا او را در آغوش بگیرم تا اینگونه شادی خود را به او نشان دهم اما امان از روزی که شمع با شعله ی هرچند کوچکش پرهای لطیف پروانه را بسوزاند. زیرا که شمع کاری را جز سوختن و روشنایی نمی تواند انجام دهد و تنها از غم این درد بزرگ اشک می ریزد و آب می شود و می چکد در حالی که شمع از شوق رسیدن به یار چشم می بندد.

نتیجه گیری:زندگی پر از فراز و نشیب هایی است که روزانه بارها با آن برخورد می کنیم اما زمانی که در زندگی امید گرفتیم باید با تمام دقت و فکر به سمتش برویم اما هرگز با عجله و شتابان نرویم تا که با همان امید در زندگی در میان همه ی تاریکی ها و ناامیدی ها جان بگیریم و در آسمان اوج بگیریم. زیرا که با عجله و شتابان رفتن تنها چیزی که نصیبمان می شود سوختن است و آب شدن در میان همان امید کذایی متوجه ی روشنایی بیشتر می شوید و پرهایتان برای رسیدن به آن جان دوباره می گیرند.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۵ام اسفند ۱۳۹۶
بازدید : 2778 بازدید
سایر صفحات
ads
اخبار سایت انشا
    ابزار تلگرام

    آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ