انشا پایه هفتم پایه هشتم پایه نهم پایه دهم

ads
موضوعات

انشاء درباره گفتگوی ابر و آسمان پایه یازدهم

انشاء درباره گفتگو ابر و آسمان

ابر پنبه ای در گوشه ایی از آسمان در حالی که همراه با نسیم ملایم باد از این سو به سوی دیگر مانند گهواره ایی تاب می خورد رو به آسمان گفت: ای آسمان تو که پهنایت آنقدر وسیع است که انتهایت را نمی بینی و بر سرتاسر زمین همچون سقفی بزرگ برافراشته ای خسته نمی شوی؟ آسمان که به حرکت پیچ و تاب ابر نگاه می کرد با لبخندی به بزرگی دلش گفت: نه. من از اینکه همه ی مخلوقات مرا به عنوان سرپناه خود می دانند بسیار شادم و از این اصلا خسته نمی شوم اما تو چه؟ تو از اینکه هر تکه ی وجودت در قسمتی جداگانه پخش و پلا شده است ناراحت نمی شوی؟ ابر از مصاحبت با آسمان خوشحال بود گفت:

نه، من از اینکه همه جا تکه ایی از وجودم هست و هر ثانیه در حال بارش هستم و عده ایی از باران پر برکتم شادمانند. بسیار شاد هستم و ثانیه ایی دیگر در  نقطه ایی دیگر تکه ایی از وجودم همچون چتری در برابر تلاش شدید آفتاب سایه می اندازد و لبی خندان می سازد ، موجب شادی ام می شود. ابر با کنجکاوی فراوان گفت: پس چرا گاهی رنگ می بازی و این سفیدی تبدیل به سیاهی می شود؟ ابر با صدای تحلیل رفته ای گفت:

همه در لحظاتی عصبانی می شوند و این عصبانیت عواقبی دارد همچون رنگ تیرگی و صدای غرشم که نشان از طوفانی خوفناک می دهد اما همیشه این طوفان باقی نمی ماند و خیلی زود همه جا را صلح و آرامش فرا می گیرد. آسمان گفت: زمان هایی که تو نیستی در آسمان دلم ، من و خورشید تنهایی می درخشیم دلم برایت خیلی تنگ می شود.

ابر گفت: من همیشه از کنار تو بودن لذت می برم اما گاهی سقف خدا نیاز به درخشیدن تنهایی دارد، در حالی که من در گوشه ایی دیگر در حال فرود آوردن الماس های درخشان بر سر برترین مخلوقات جهانم که زیر لب شکر می گویند.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۳۱ام تیر ۱۳۹۷
بازدید : 64 بازدید

بازنویسی ضرب المثل از این گوش می گیرد و از آن گوش در می کند پایه یازدهم صفحه ۳۴

پایه یازدهم شاخه فنی و حرفه ای و کار و دانش مثل نویسی صفحه۳۴ از این گوش می گیرد و از آن گوش در می کند.

همیشه که نباید همه ی حرف ها و انتقادهایی که به ما گفته می شود را به جان دل پذیرفت و عمل کرد، اگر اینطور بود از ما و شخصیت واقعی ما چیزی باقی نمی ماند و تبدیل می شدیم به صفاتی که به ما نسبت داده شده و شبیه عروسک کوکی که ما را به هر طور که می خواهند کوک می کنند و رها می کنند ،

گاهی باید بعضی از حرف ها را از گوشی بگیریم و از گوش دیگر خود در کنیم یعنی حرف دیگران را گوش دهیم اما نباید که همه ی حرف هایی که به ما گفته می شود را انجام دهیم یا برایمان مورد اهمیت شود، مثل حرف های دو بهم زنی یا غیبت یا دروغ هایی که می شنویم و یا حتی انتقادهای نابه جایی که از ما گفته می شود، شاید بعضی از آن در کامل شدن شخصیت ما، حائز اهمیت باشد و یا به نفع ما باشد،

می توانیم حرف های خوب را ز حرف های بد گلچین کنیم و آنچه را که به ضرر ماست و اهمیتی ندارد از ذهن و قلب و گوش خود بیرون کنیم زیرا با فکر کردن به اینگونه حرف ها یا گوش کردن یا توجه نشان دادن تنها مغز ما درگیر چیزهای بیهوده می شود و به دنبال آن آرامش از ما سلب شده و روز به روز با فکر و خیال های بیهوده دچار بیماری های روحی و روانی شده که تنها به ما ضرر می رساند و این ضررها می توانند گاهی غیر قابل جبران باشند

بنابراین بهترین گزینه همین گوش نکردن و یا به اصطلاح قدیمی تر، از این گوش گرفتن و از گوش دیگر در کردن استفاده کرد تا آرامش در زندگی ما جریان داشته باشد و کمتر به کارها و افکاری که ما را اذیت می کنند توجه شود و زندگی روز به روز برایمان لحظات شادی را ثبت کند و دنیا و آدم هایش برایمان زیباتر و جذاب تر از قبل شود. اینگونه زندگی نیز آسان تر و به کام ما شیرین تر خواهد شد، به امید روزی که همه شاد باشند و با حرف ها و کنایه ها دل دیگران را نشکانند تا گوش دیگر در و دروازه نباشد.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۵ام اردیبهشت ۱۳۹۷
بازدید : 702 بازدید

کارگاه نوشتن توصیف ویژگی های ظاهری و رفتاری و شخصیت ها در یک متن

پایه یازدهم  صفحه۶۴  کارگاه نوشتن توصیف ویژگی های ظاهری و رفتاری و شخصیت ها در یک متن.شهید حججی

کارگاه نوشتن توصیف ویژگی های ظاهری و رفتاری و شخصیت ها در یک متن.شهید حججی

در سال۱۳۷۰ در نجف آباد اصفهان به دنیا آمد همیشه و همه جا پیش قدم بود در فعالیت های فرهنگی و خداپسندانه بود. یکی از فعالان کمک رسانان به محرومان و نیازمندان به خصوص در مناطق فقیرنشین کشور بود. هر کمکی که از دستانش بر می آمد دریغ نمی کرد. در این روزها که فرهنگ کتاب و کتاب خوانی روز به روز در حال کمرنگ شدن است یکی از دلواپسان و فعالان ترویج کتاب و کتابخوانی بود. کتاب می خواند و کتاب را  به همگان توصیه می کرد، خصوصا کتاب هایی که یادگار از دفاع مقدس و آدم های مقدس بود که جان دادند تا جان آفرین باشند، خون داند تا خون هیچ مظلومی ریخته نشود. برای وجب به وجب این خاک خون و دل خوردند تا دست همه ی بیگانگان و طمع کاران کوتاه شود و ایران و ایرانی برای همیشه پابرجا بماند. از سر ذوق و علاقه به بزرگان این حماسه ی بزرگ یکی از خادمین راهیان نور بود و تمام تلاش خود را به کار می گرفت تا جوانان و نوجوانان نیز آگاهی پیدا کنند نسبت به دفاع مقدس و بزرگان آن دوره و از نزدیک شاهد باشند مناطق عملیاتی که مدافعان ما از ایران دفاع کردند و جزئی از خاک ایران شدند در اوج جوانی زمانی که کودک دو ساله اش به تازگی حرف زدن آموخته بود و کلمه ی بابا را زیر لب با ذوق و شوق کودکانه تکرار می کرد اما این را می دانست کودکان زیادی همچون علی اش در خاک های سوریه در حال جان دادن اند. بار سفر بست و برای جلوگیری از دشمنان داعشی و نابوی آن ها راهی سوریه شد و بعد از جان فشانی ها و فداکاری های زیادی در ۱۶ مرداد سال۱۳۹۶ به اسارت دشمن در آمد و ۱۸ مرداد۱۳۹۶ به شهادت رسید.

شهید حججی جان باخت..نه. نه تنها جان خود بلکه سر خود را نیز باخت اما سربلندی و افتخار و پیروزی و نابودی دشمن را کسب کرد. او غرور و غیرت ایرانی را به همگان نشان داد و هم  چون تیری تیز و برنده در چشم همه ی دشمنان فرورفت و جاودان شد و الگوی بسیار خوبی برای همه ی جوانان و نوجوانان شد . پدری شد که برای همیشه مایه ی افتخار و سربلندی علی اش باشد. درست است علی پدرش را از دست داد و دیگر پدرش در این دنیا نیست اما نامش و غرور و غیرت و سربلندی اش برای همیشه جاودان شد و در قلب و روح همه حکاکی شد.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۸ام آذر ۱۳۹۶
بازدید : 1967 بازدید

بازنویسی ضرب المثل آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم

ضرب المثل آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم

مثل نویسی پایه یازدهم صفحه-۸۳ آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم

مثل ها از داستان های بسیار ساده و قدیمی برگرفته شده است که می توان با کمی فکر داستانی ذهنی برای ان ساخت( این داستان برگرفته از ذهن نویسنده است).

در روزگاران قدیم پنج دوست و یار دیرینه در کنار هم زندگی می کردند و در سختی ها و مشکلات و شادی ها در کنار یکدیگر بودند و تا حد امکان در زمان مشکلات دست یکدیگر را می گرفتند. در یکی از روزهای خدا یکی از این پنج نفر برای یکی از ثروتمندان شهر مشغول به کار بود. چون در گذشته مردم کوزه به کوزه آب بر سر سفره خود می بردند، مرد موظف شده بود که برای مرد ثروتنمند با کوزه بزرگ سفالی آب ببرد. مرد هر روز کارش همین بود با کوزه ی روی دوش به سمت چشمه می رفت و کوزه را پر از آب می کرد و به سمت خانه مرد ثروتمند می رفت. در راه چهار دوست دیگرش را دید. با آن ها کمی خوش و بش کرد و به همراه یکدیگر به سمت مقصد حرکت کردند. در راه با همدیگر از همه جا سخن گفتند و از خاطرات قدیمی و اتفاقات روزمره بگیر تا کار و درآمد و… . در میانه های راه دیگر لب هایشان از تشنگی و پرحرفی ترک برداشته بود و توان ادامه ی مسیر را نداشته اند، در حالی که کوزه ی آب بر دوش مرد بود و اجازه ی خوردن از آن را نداشتند. دوستان مرد هر کدام نظری دادند تا رفع تشنگی کنند. یکی گفت: برویم به خانه مردم تا آبی بنوشیم. دیگری گفت بازگردیم و از چشمه آب بخوریم و دیگری گفت: توان رفتن به چشمه را نداریم. در آخر نفر چهارم گفت: آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم.   این است حکایت این پنج نفر که نه توان بیش داشتند و نه توان پس. اما هر چه کردند به امانت مرد دست درازی نکردند تا مرد توبیخ یا تنبیه نشود. آن پنج نفر تشنه لب ماندند اما کوزه ی پر از آب را سالم و سلامت به دست مرد ثروتمند رساندند.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۶ام آذر ۱۳۹۶
بازدید : 38999 بازدید

مثل نویسی چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی

مثل نویسی پایه ی یازدهم صفحه/۸۳   چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی

بازنویسی ضرب المثل در مورد چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی

در گذشته های دور در میان مردمی که هر کدام به تنهایی یک داستانی در زندگی دارند و می توان از سرگذشت زندگیشان یک کتاب نوشت پیرمردی سالخورده و دنیا دیده به همراه همسرش زندگی می کردند که از دار دنیا یک گاو داشتند  که زندگیشان را با آن می گذراندند. با شیر آن شام می خوردند، با پنیر آن صبحانه و با کره ی آن ناهار. زن خانه با گرفتن شیر و کارهای خانه روزش را سپری می کرد و مرد خانه با به چرا بردن گاو در دشت و تمییز کردن تهویله روزش را می گذراند. گذشت و گذشت تا رسید به روزی که مشتری دندان گردی برای گاو پیدا شد و به ازای مبلغ خوبی خواستار خرید گاو شد. پیرمرد نیز با یک تصمیم عجولانه گاو را فروخت تا به امید اینکه با به دست آوردن پول فروش گاو زندگیشان را بچرخاند.گاو را فروخت در حالی که پیرزن راضی به این کار نبوند. بعد از مدتی پول آنها به اتمام رسید در حالی که پیرمرد و پیرزن هیچ کاری در توان نداشتند که انجام دهد.

پیرمرد که از فروختن گاو بسیار پشیمان شده بود زیرا که به راحتی مایحتاج زندگیشان را بدون دغدغه و استرس فراهم می کرد و پیرزن که دیگر از این وضعیت خسته و شاکی شده بود با تشر به پیرمرد که تنها کارش افسوس خوردن بود گفت:چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟ پشیمانی سودی ندارد. برخیز و به دنبال کاری برو و ما را از این وضعیت نجات ده، با یک جا نشستن و زانوی غم بغل گرفتن هیچ کاری پیش نمی رود.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۳۰ام آبان ۱۳۹۶
بازدید : 42473 بازدید
سایر صفحات
  • Page 1 of 2
  • 1
  • 2
  • >
ads
اخبار سایت انشا