انشا پایه هفتم پایه هشتم پایه نهم پایه دهم

موضوعات
توضیح تصویر

گسترش ضرب المثل از دل برود هر آنکه از دیده برفت

گسترش ضرب المثل از دل برود هر آنکه از دیده برفت

چه دنیای عجیبی است. در این دنیای امروزی آدم ها زود دل می بندند و زود هم در می کندند. آری آدم ها موجودات عجیبی هستند و زود ادعای عاشقی می کنند و پس از مدتی ندیدن و دوری به راحتی فراموش می کنند.

چرخه ی امروزه طبیعت به گونه ای شده است که تا وقتی هستی و جلوی چشمی، در دل ها می مانی و به محض اینکه دور شوی و به قول معروف از جلوی دید آنها بروی تو را به فراموشی می سپارند.

گویند از یاد برود هر آنکه از دیده برفت هرگز نرود یاد نکونامی که از انظار رفت.

در مورد کاربرد این ضرب المثل می توان به این موضوعات اشاره کرد:

  • اگر انسانی به چیزی یا کسی علاقه داشته باشد و علاقه ظاهری خود باعث می شود که کم کم علاقه قلبی هم از بین برود.
  • می توان معنی این ضرب المثل را به این صورت بیان کرد کسی که از چشم بیفتد از دل هم می رود.
  • انسان ها موجوداتی هستند که تمام علاقشان از طریق چشم صورت می گیرد و بعضی علاقه ها هم قلبی، علاقه های چشمی اگر تا مدتی طولانی آن را نبینند به فراموشی می سپارند.

آری به دنیای عجیب آدم ها خوش آمدید. دل بستن های کوتاه مدت، عشق های مجازی و اینترنتی، عشق های خیابانی و … از صفت های بعضی آدم های امروزی است.

در دنیای امروز هستند کسانی که عاشق می شوند اما وقتی یار خود را تا مدتی نبینند زود آن را فراموش می کنند. این ضرب المثل بیانگر این است که اگر کسی مدت طولانی جلوی چشم و دید نباشد کم کم دیگران آن را به فراموشی می سپارند مثل عزیزان و اقوامی که باید روزی به دیدار حق بشتابند. موقع رفتنشان برای اطرافیان و اشنایان بسیار سخت است و قابل تحمل نیست اما کم کم و به مرور زمان فراموش خواهد شد.

زندگی در دنیای فراموشی ها، زندگی در دنیای عجیب آدم ها بسیار سخت است. مراقب خودتان باشید که از دید آدم های اطراف زیاد دور نباشید چون ممکن است به فراموشی سپرده شوید.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : 29th آگوست 2020
بازدید : 177 بازدید

گسترش ضرب المثل از دل برود هر ان که از دیده برفت

گسترش ضرب المثل از دل برود هر ان که از دیده برفت

مثل « از دل برود هر ان که از دیده برفت»

باسمه تعالی

روزگاری جهان دوشهر بود، که در موازای هم قرار گرفته بودندو آسمانی همچو آیینه ،حَدّ واسط این دوشهر،به تماشای زندگانی بشر در دو جهان نشسته بود.

نام شهر بالا دل و شهر پایین دیده بود ،مردم شهرِ دل ،حقیقت بودند و سایه آنها در شهر دیده زمام اختیار زندگی را به دست داشت و مردم شهر دل نظاره گر سایه خودشان در شهر دیده بودند .
درواقع داستانی که میخواهم از جوهر خامه به کاغذ بنشانم اینگونه بود که
سایه ای بودم!!!، به دنبال حقیقت میگشتم
من با چشم هایم در خودم میگشتم،!! و در تاریکی هایم نور نمیدیدم و بدنم پر از جای خنجر هایی بود که خاموشی ،غم آلوده، بر تنم حکاکی کرده بود .و هیچ عشقی را نمیدیدم و نمیدیدم

از همه جا نامید ، پریشان خاطر ،دراز کشیدم و در آیینه آسمان شهرمان خود را نظاره میکردم .
بغض گلویم را چنگ میزد . چشمانم به من گفتند اشک بریز .

پس چشمانم باریدند و اشک هایم با من سخن گفتند.:((دیده را برهمه چیز ببند، و تصویر آیینه را بر قلبت بگذار.))
تصویری از آیینه گرفتم ،در دل نهادم و دیده را بر هر آنچه که بود بستم .

ناگهان خودم را در دنیای بالا دیدم (شهره دل) ،خودم را ، و خودم را.

در چشمان خودم نگریستم و با خودم یکی شدم، دیگر سایه نبودم .

سپس من در آن دنیا تنها کسی شدم که در شهر دل اختیار دار خویش بود و در هر دوشهر زندگی می کردم.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : 4th نوامبر 2019
بازدید : 1171 بازدید
سایر صفحات
کمک جو