انشا پایه هفتم پایه هشتم پایه نهم پایه دهم

توضیح تصویر
موضوعات
ads

انشا درباره کامیابی و ناکامی پایه دوازدهم صفحه ۵۵

 

پایه دوازدهم صفحه۵۵ کامیابی و ناکامی

مقدمه:انسان آفریده شده است برای تلاش کردن و برای دستیابی به خواسته ها و تمایلاتش، آنقدر شکست می خورد و آنقدر پیروز می شود تا در نهایت سرنوشت خویش را رقم می زند.

تنه انشا: انسان ها دو دسته اند، آنهایی که هرگز شکست را قبول نمی کنند و آنهایی که با کمی لغزش، شکست را می پزیرند و به همراه امواج دریا بالا و پایین می شوند به اینگونه افراد اصولا آدم هایی کامیاب از دنیا و یا ناکام از دنیا خطاب می کنند، آنهایی که در زندگی آنقدر زحمت می کشند و تلاش می کنند تا به هر چیزی که دلشان می خواهد می رسند و از کامیابی خود همیشه

سربلند و شامانند و عده ایی دیگر که ناکام می مانند و از ناکامی خود همیشه دستشان کوتاه است و سرافکنده زندگی می کنند، به نظرم اگر دنیا پر می شد از آدم هایی که کامیاب از دنیا می رفتند چقدر دنیا دیکنواخت می شد! همیشه می گویند که این دنیا پر است از امتحان های بزرگ و کوچک که از میان این همه امتحان های جور واجور تنها آنهایی که تلاش بیشتر می کنند برگزیده می شوند و به درجات بالاتر می روند و پایین ترها ناکام نام می گیرند، اصلا اگر چیزی به اسم ناکامی نبود، کامیابی معنا نمی گرفت.

اصلا میدانی کامیابی یعنی چه؟ به نظرم کامیابی یعنی دلت هم مانند صفتت پر از عشق و محبت و مهربانی باشد، دستانت پر از توشه ی آخرت و عقلت پر از افکار گوناگون و راه های بهتر زیستن و طی کردن مراحل زندگی و رسیدن به درجات بالا و سربلندی و افتخارات روزافزون، اما ناکامی چه؟ ناکامی یعنی دلت پر از کینه باشد، به هیچ جایی نرسیده باشی و دست هیچ بنده ایی را از روی کمک و خیرخواهی نگرفته باشی و در دومین پله ی پیشرفت از خستگی بنشینی و زانوان لرزانت را در آغوش بگیری و چمباته بزنی و کاسه چه کنم چه کنم در دست بگیری

نتیجه گیری: اگر تا امروز حس آدمی را دارید که ناکام مانده و هیچ کار مفیدی انجام نداده است، همین امروز دستانت را بر زانوانت بگیر و بلند شو، هیچوقت برای رسیدن به خواسته ها و کامیابی دیر نیست.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۵ام مهر ۱۳۹۷
بازدید : 407 بازدید

انشا درباره سوگ و سور پایه دوازدهم صفحه ۵۵

پایه دوازدهم صفحه۵۵ سوگ و سور

مقدمه: حادثه ها خبر نمی دهند، روزی در سوگ عزیزی نشسته ایی و اشک می ریزی و روز دیگر در سور عزیزی دیگر شادی می کنی و می خندی. دنیا پر است از حادثه های غیرمنتظره و لحظه های تصور نشده که ممکن است برای هر کسی پیش آید و زندگی ما انسان ها را تشکیل دهد.

تنه انشا: در ابتدا باید سوگ و سور را جداگانه معنا کنیم. سوگ، به معنای سوگواری و عزاداری است و در مقابل آن سور قرار دارد که به معنای جشن و شادمانی است. روزی ما آدم ها چشم به این جهان می گشاییم و همگی برایمان جشن و سرور به پا می کنند و قدم نو رسیده را تبریک می گویند و بعد از گذر چند صباحی مرگ به سراغمان می آید و چشم ما را از این جهان می بندد و همگی را به سوگ و عزاداری وا می دارد.

قانون طبیعت همین است، یک روزی می آییم و چند صباحی زندگی می کنیم و در جشن دیگران شرکت می کنیم و دیگران در جشن ما شرکت می کنند و ورق بر می گردد و گاهی در سوگ عزیزان می نشینیم و خط عمر ما صاف می شود و در سوگ ما شرکت می کنند و زندگی دنیاییمان به اتمام می رسد و  در این بین تنها خوبی ها و بدی ها از ما باقی می ماند و لحظاتی که در کنار همدیگر در خوبی ها و بدی ها مانده ایم و پشتمان را خالی نکرده ایم.

نتیجه گیری: درست است که سوگواری و جشن و سرور از گذشتگان تا به اکنون بوده و مراسمات خاصی داشته است و همگی سعی در درست ایفا کردن این وظیفه و رسوم کرده ایم اما باید به یاد داشته باشیم که هر چیزی باید اندازه ایی داشته باشد و از اسراف و زیاده روی از آن خودداری کنیم. چه در عزاداری و چه در شادی و عروسی! به گونه ایی که آسیبی به خود و دیگران وارد نکنیم و خود را دست نشانده ی عام و خاص نکنیم.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۴ام مهر ۱۳۹۷
بازدید : 401 بازدید

شعرگردانی صفحه۴۲پایه دوازدهم عشق شوری در نهاد ما نهاد

پایه دوازدهم شعرگردانی صفحه۴۲

عشق شوری در نهاد ما نهاد                      جان ما را در کف سودا نهاد

گفت و گویی در زبان ما فکند                   جست و جویی در درون ما نهاد

دم به دم در هر لباسی رخ نمود                 لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد

چون نبود او را معین خانه ای                   هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد

وز پی برگ و نوای بلبلان                        رنگ و بویی بر گل رعنا نهاد

تا کمال علم او ظاهر شود                         این همه اسرار بر صحرا نهاد

مقدمه: مگر می شود در دنیایی زندگی کنیم که خالقی حکیم و عالم داشته باشد و همه ی رخدادهای پیش آمده و پیش نیامده اش از روی نظم و مقررات نباشد؟

تنه انشاء: همه ی ما انسان ها در وجود خود احساس های متنوعی را تجربه خواهیم کرد. گاهی حس غم و گاهی حس شادی. لحظه ایی گرسنگی و لحظه ایی دیگر تشنگی یا به دنبال رفع این حس می رویم و یا در برزخ می مانیم. اما عشق برخلاف این حس های گفته شده، حسی جداگانه است که شاید عده ایی را شامل شود و عده ایی دیگر حس هوس یا دلبستگی را عشق تلقی کنند اما عشق فراتر از حس زودگذر این روزها است. عشق مانند جهانگردی است که هیچ خانه ایی ندارد تا برای ابدیت در آنجا ساکن باشد.

عشق مانند یک رهگذری است که می آید و نسیمی را به همراه خود می آورد و لحظه ایی ناب را می سازد و آدمی تا سال های سال در رویای همان لحظه و در حسرت همان چند ثانیه زندگی می کند. مگر نمی گویند. دنیا دو روز است؟! پس قطعا عشق در دفتر زندگی تنها به اندازه چند ثانیه است اما یاد و خاطره اش دقیقا تا آخرین لحظه ی همان دو روز همراهت می ماند و نفست را می گیرد. عشق به همراه خود شور و اشتیاق می آورد و جان را بر کف دست می آورد، گویی که حاضری هر لحظه آن را تقدیم دلبر خود کنی.

عشق با آمدنش برای ما آنچنان شیرین و دلچسب است که هرچه از آن سخن بگوییم باز حرفی برای گفتن داریم و آنچنان با آمدنش در وجود ما تحول ایجاد می کند که انگار از آدم سابق وجود خود فرسنگ ها فاصله گرفته ایم. عشق آنقدر شیرین است که هرگز تکراری و خسته کننده نمی شود.

انگاری که هر بار در لباسی ودر جایی دیگر ظاهر می شود و آنقدر شوردهنده است که با آمدنش پیر را جوان می کند و برگ و گل پژمرده را عطر و بویی تازه می دهد و بلبل ساکت و گوشه گیر را باز شوق خواندن می دهد و با صدایش یک شهر را خبر از عشق و شور درونش می کند و اما دقیقا لحظه ایی که با تمام وجود آن را لمس کردی و از علم او آگاه شدی آنچنان رهایت می کند و تا ابدیت تو را با خاطرات کوتاهش تنها می گذارد و همه ی اسرارش را به صحرا می برد. جایی که هرگز دیگر دستانت به آن نرسد.

نتیجه گیری:عشق مانند یک جهانگردی است که هر روز و هر ساعت در گذر از شهرها و روستاست، می آید و شور و شوق می آورد و از جای جای جهان می گذرد و در نهایت آنجایی می رود که هیچ کس نیست و سکوت را به خود تقدیم می کند. فکرش را بکن.. می آید یک شهر را به آشوب می کشد و خود در نهایت می رود یک گوشه ی دنج و آرام می گیرد.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۴ام مهر ۱۳۹۷
بازدید : 3102 بازدید

متن ادبی درباره ی یک صبح سرد برفی انشا پایه دوزادهم

پایه دوازدهم صفحه۳۹ متن ادبی درباره ی یک صبح سرد برفی بنویسید

در میان انبوه آدم های دنیا که هر ثانیه اش یکی می میرد و یکی می آید در گوشه ایی از جهان دخترک کوچکی پشت دیوارها زندگی می کرد. او نه آشیانه ایی داشت و نه حتی یک چهار دیواری، تنها سهم او از دیوارها پشت آن بود.

او هیچ جایی در جلوی دیوارها نداشت. هوا سرد، برف نم نمک می بارید هم چون مرواریدهایی که از آسمان خدا بر سر بندگانش می پاشد و با صدای بلند می خندد. اما این بار نه خدا می خندید و نه دخترک. دخترک گوشه ایی چمباته زده بود و دستانش را از فرط سرمای زمستان به همدیگر گره می زد و گاهی بخار دهانش را مهمان دستان پینه بسته اش می کرد. این بار مرواریدهای زیبا از چشمان دخترک می چکید و خدا از فرط ناراحتی به جای اشک از چشمانش برف می بارید.

 سپیده ی صبح که از پشت ابرهای سیاه، خودنمایی کرد دخترک دست و پای خشک شده اش را تکانی داد و درحالی که دندان هایش از سرما می لرزید از جای خود برخواست. جعبه ی فال کوچکش را محکم تر در دستانش فشرد و با گام های سست اما امیدوار به سمت چهار راه رفت. شاید امروز بتواند فالی بفروشد و پولی بگیرد تا امروز هم مثل دیروز گرسنه صبح را به شب نرساند. سرد بود و برف می بارید اما از لوله های اگزوز ماشین ها بخار می آمد و همه پنجره های ماشین هایشان را از سرما پایین نمی آوردند.

دخترک هرچه با دستان کوچکش به شیشه ها می کوبید تنها سهمش روبرگرداندن بود و بس! اما تنها خوبی که داشت این بود که می توانست هر از گاهی دستان یخ زده اش را از بخار ماشین ها گرم کند. دخترک فال فروش بود اما برای خودش در این دنیا هیچ فالی گرفته نمی شد. دخترک گرسنه بود اما باز هیچ سهمی از آدم ها نداشت. دخترک از سرما می لرزید اما مثل دخترک کبریت فروش شانس نداشت.

خدا خیلی گریست از دیدن این همه ظلم و بدی! این بار خدا بیشتر گریست و روزی از همان روزها پشت همان دیوارها دخترک را به پیش خود برد زیرا او سهمی از این دنیا نداشت.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۴ام مهر ۱۳۹۷
بازدید : 12251 بازدید

انشا درباره زمستان گذشت و بهار آمد پایه دوازدهم

پایه دوازدهم صفحه ۳۲ زمستان گذشت و بهار آمد

ننه سرما کوله بارش را با همه ی سردی و برف و بارانش با همه ی لحظاتش که در اوج سرما به دل ها گاهی گرما بخشید و گاهی سرما بست . خرامان خرامان جایش را به حاجی نوروز داد و ابرها ناگهان ناپدید می شوند و جایگاه خورشید را برای امپراتوریش خالی می کنند تا یک تنه بتابد و باری دیگر گل ها بشکفند و درختان جوانه زنند. همیشه در نظرم این بود از کی ننه سرما و حاجی نوروز از همدیگر دلگیر شدند؟

یا به زبان خودمان چرا قهر کرده اند؟ می گویند روزگارانی در دل سرما و یخبندان زمانی که برف همه جا را سپیدپوش کرده بود خورشید بر دل ها می تابید و آن ها را گرم می کرد و از تاثیر او زندگی ها رونق داشتند و لب ها خندان بودند. از کی این همه ننه سرما دل سنگ و دل سرد شد که دیگر ما رنگ گرما را ندیدیم.

عده ایی در این سرما یخ زدند و منجمد شدند و گاهی مرده اند. چه کسی ننه سرمای ما را اینگونه رنجاند که به هیچ صراطی دلش صاف نشد اما همیشه از گذشته تا کنون به ما وعده داده اند روزی بهار می آید…بهار می آید و دل ها شاد می شوند نگاه یخ زده گرم می شود و لب های ترک خورده می خندند. زمان می گذرد و بهار ما هم روزی می آید

روزی که ظلم رخت می بندد و همراه با روزهای سرد می رود. بهار می آید و همه جا را سبز می کند. عدالت خداوند باری دیگر به همگان ثابت می شود و هیچ مظلومی زیر بار ظلم نمی ماند. آری زمستان می گذرد و بهار خیلی زود می آید. من به حکمت خدا ایمان دارم.ید. من به حکمت خدا ایمان دارم. آیدآآید

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۲ام مهر ۱۳۹۷
بازدید : 2817 بازدید
سایر صفحات
توضیح تصویر . . . توضیح تصویر
اخبار سایت انشا