انشا پایه هفتم پایه هشتم پایه نهم پایه دهم

موضوعات
توضیح تصویر

باز نویسی ظرب المثل فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تر است

کتاب مهارت های نوشتاری پایه نهم صفحه ۸۴ با موضوع فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تر است

باز نویسی ظرب المثل پایه نهم با موضوع فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تر است

ظرب المثل : فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تر است

باز نویسی :

بعضی آدم­ها در بسیاری از کارها گستاخی و فضولی می­کنند و در عین حال بسیار خرده گیر و ایراد گیر هستند. روزی همراه دوستم  در خیابان قدم می­زدیم، بسیار گشتیم و مغازه­های زیادی را سر زدیم می­خواستم چیز زیبایی بخرم اما خودم هم دقیق نمی­دانستم آن چیز چه است.

بعد از گشتن­های بسیار خسته شدم. اما دوستم همچنان خواهان گشتن بود. از او پرسیدم چه چیزی می­خواهی بخری.  تو از من هم سرگردان­تری! اما دوستم با زیرکی خندید و گفت: فضول بردن جهنم گفت هیزمش تره. با همین ضرب المثل زیبا من را قانع کرد که دخالتی نکنم.

هر چند نفهمیدم چه چیزی می­خواست بخرد. اما این را هم در زمینه­ی خود نفهمیدم،

ولی آن ضرب المثل به من این معنا را فهماند که زندگی مان را نباید در کنجکاوی­های نامربوط بگذرانیم. و باید هرچه بیشتر از لحظه­ ها لذّت ببریم.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۸ام مهر ۱۳۹۶
بازدید : 34900 بازدید

انشا در مورد درختی با ویژگی های پا در هوا

انشا در مورد درختی با ویژگی هایی مانند پا در هوا ریشه در ابر شاخه در زمین

انشا پایه نهم صفحه ۹۶ با موضوع درخت با ویژگی های پا در هوا  ریشه در ابر و شاخه در زمین

موضوع انشا:

درختی با ویژگی های زیر  را تصور کنید و متنی درباره آن بنویسید

پا در هواست ریشه هایش در ابر فرو رفته است

 شاخه هایش روی زمین گسترده شده است

متن انشا:

درخت کهن زیبای من

در دیار من پشت جنگل­های شهر من درختی پهن و زیباست. آن درخت ریشه­های به وسعت دریا داشت. ریشه­هایش تا به ابرها رفته و در ابرها فرورفته بود. پاهایش همان ریشه­هایش بود که در هوا معلق بود. و شاخه­هایش روی زمین گسترده بود. درخت کهن سال من مانند درختان دیگر نبود. او واژگون به زندگی خود ادامه می­دارد. کسی نمی­توانست از سایه­های او بهره ببرد و یا حتی ازمیوه­ای لذت ببرد، اماهمچنان من آن درخت زیبا را دوست داشتم.

آن درخت تلاقی­گر زندگی مشقت بار من است انگار خودم هستم که با تمام توان دست­هایم را روی خاک می­کشم تا بتوانم زندگی­ام را سامان دهم اما باز دستانم در تلاشی بی­فایده است زیرا زندگی هر چه باشد همان می­شود و تو باید قدر تک تک لحظه­ ها را بدانی. مدت­ها گذشت تا فلسفه آن درخت کهن سال را دانستم.

فهمیدم که هر چقدر او در سختی است اما مهم این است که با دیگران فرق دارد. همیشه مثل دیگران بودن خوب نیست زیاد که مثل دیگران باشی خسته می­شوی. زده می­شوی و آن زمان است که دیگر حتی لحظه­ای از زندگی لذّت نمی­بری. می­خواهم مانند آن درخت کهن سال باشم در عین سختی مقاوم و فناناپذیر باشم.

در زندگی­ام تلاش کنم که تغییری در آن ایجاد کنم هر چند سخت و تا حدودی ناممکن است اما می­دانم هر ناممکنی می­تواند ممکن گردد. اگر تو تمام نیرو و توانت را روی آن کار بگذاری می­توانی بر مشکلات فایق آیی و پله­های ترقی را طی کنی

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۸ام مهر ۱۳۹۶
بازدید : 49567 بازدید

بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت

باز نویسی حکایت صفحه ۷۰ پایه نهم با موضوع روزی شخصی نزد طبیب رفت

کتاب مهارت های نوشتاری پایه نهم با موضوع روزی شخصی نزد طبیب رفت

متن حکایت :

روزی شخصی نزد طبیب رفت و گفت شکم من به غایت درد می کند آن را علاج کن  که بی طاقت شده ام

طبیب گفت : امروز چه خورده ای؟

مریض گفت :  نان سوخته

طبیب غلام خود را گفت : داروی چشم را بیاور تا در چشم او کشم

مریض گفت : من درد شکم دارم داروی چشم را چه کنم ؟

طبیب گفت : اگر چشمت روشن بودی نان سوخته نمی خوردی

 باز نویسی حکایت :

روزی، فردی به دیدن پزشک می­رود و به او می­گوید:شکم من بسیار درد می­کند آن را درمان کن که بسیار من را اذیت می­کند. پزشک گفت: امروز چه چیزی خورده­ای؟

بیمار گفت: نان سوخته. پزشک به زیردست خود گفت: داروی چشم را بیاور تا در چشم بیمار  بریزم.

بیمار گفت: من درد شکم دارم. داروی چشم به چه درد من می­خورد؟پزشک گفت: اگر چشمت سالم بود نان سوخته نمی­ خوردی.

گاهی بسیاری از اشتباهات ما در نتیجه ناآگاهی ما است. آن مریض بیماری­اش ناشی از ناآگاهی او بود. زیرا بسیاری از عوامل را ما می­دانیم که نادرست است و باعث مریضی می­شود. ولی از نادیدن­ها آن را انجام داده و دچار اشتباه می­شویم

نتیجه گیری: ما از این حکایت نتیجه می گیریم که  قبل از هر کار و هر عملی به نتیجه ان عمل فکر کنیم که بعدا از ان کا ضربه و شکست نخوریم و باعث خرج زیاد و اسیب به ما نشود

 تشکر میکنم از شما دوستان کهبه حکایت ما گوش کردید

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۸ام مهر ۱۳۹۶
بازدید : 7503 بازدید

بازنویسی حکایت در مورد دزدی پیراهنی را دزدید و آن را

بازنویسی حکایت در مورد دزدی پیراهنی را دزدید

کتاب مهارت های نوشتاری پایه نهم صفحه ۳۴ با موضوع دزدی پیراهنی را دزدید

خود حکایت :

دزدی پیراهنی را دزدید وآن را به پسرش داد که به بازار ببرد و بفروشد . پسر پیراهن  را به بازار برد ؛ اما آن را از او دزدیدند.

وقتی به خانه برگشت پدرش پرسید . پیراهن را چند فروختی ؟

پسر گفت به همان قیمتی که شما خریده بودید

باز نویسی حکایت :

روزی روزگاری پدری که شغل او دزدی بود پیراهنی می­دزدد. پدر پیراهن دزدی را به پسر داده و به او می­گوید آن پیراهن را به بازار برده و بفروشد. پسر پیراهنی که پدرش به او داده بود به بازار ببر بفروش اما پیراهن را از او دزدیدند. پسر وقتی به خانه بازگشت با پدرش روبه رو شد. پدرش از او پرسید پیراهن را به چه قیمتی فروختی؟ پسر گفت:به همان قیمتی که شما خریده بودید.(هیچ). در واقع هر چیزی که از راه حلال به دست نیاید به همان صورت از دست می­رود. این داستان بیان­کننده این امر است که دزدی امری ناپسند است

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۸ام مهر ۱۳۹۶
بازدید : 18021 بازدید

انشا در مورد اتوبوس شلوغ

اتوبوس شلوغ                               صفحه/۵۸

انشا در مورد تصویر ذهنی در مورد اتوبوس شلوغ 

انشا پایه نهم با موضوع اتوبوس شلوغ صفحه ۵۸

همه جا را سر و صدا دربرگرفته بود. هم همه فضا را آکنده بود. هر کسی حرفی می­زد. زنی میان­سال از دغدغه­ های خرج و مخارج زندگی می­گفت، زنی دیگر درباره بچه­اش سخن می­گفت. مردی از مریضی­اش حرف می­زد و پیرمردی از تنهایی­اش دم می­زد.همگی جویای همدمی در اتوبوس بودند اما من تنها به سخنان­شان گوش فرا می­دادم  تا شاید به این شیوه در زندگی آن­ها زندگی کنم لحظه های زندگی آدمیان مانند کتابی عظیم است که هر ورق آن وسعتی به  پهنای فاصله من با ستارگان دارد.همه جا شلوغ بود. اتوبوس آرام می­رفت و جمعیت زیادی را با خود حمل می­کرد. انگار اتوبوس خسته شده بود. زیرا از صبح جمعیت زیادی را جابه جا کرده بود. من با گوشی­ام بازی می­کردم ، نشسته بودم تا زنی با کودکی بغل به دست سوار شد. دلم برایش سوخت از جایم بلند شدم و او جای من نشست. بسیار از من تشکر کرد و گفت انشالله پیربشی. شاید کامل سخن او را نفهمیدم ولی این را می­دانستم که اتوبوس مکان زیبایی برای یافتن انسان­های پاک و بی­آلایش است. مردان و زنانی که امور روزمره را می­گذرانند. یکی به دکتر می­رود، یکی سرکار و دیگری هم مثل من به مدرسه می­رود. هر روز این مسیر را اتوبوس می­رود. اما هر بار من با اشخاص مختلفی روبه رو می­شوم. انگار زندگی در ظاهرش تکرار را رغم می­زند اما در باطن پهنایی به وسعت دنیا دارد. شاید در ظاهر از سوار شدن اتوبوس خسته شوم از شلوغی و آهستگی­اش. اما از روبه و شدن نزدیک با زندگی مردم، کسانی که بخشی از آن­ها هستم برایم لذّت بخش است. زندگی با مردم و در کنار مردم دوست داشتنی است. لحظه ­ها سپری می­شود انگار همگام با اتوبوس شهر را می­پیمایم حالا به مدرسه رسیدم این یعنی پایان سفر کوتاه من در شهر زیبایم و با اتوبوسی پر از خاطرات کوچک و بزرگ زندگی ام.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۸ام مهر ۱۳۹۶
بازدید : 25228 بازدید
سایر صفحات
کمک جو