انشا پایه هفتم پایه هشتم پایه نهم پایه دهم

موضوعات
توضیح تصویر

انشا پایه یازدهم در مورد شخصیت نویسی درباره خدای دلم

انشا پایه یازدهم در مورد شخصیت نویسی درباره خدای دلم

خدای دلم
نوشتن از معشوق، دل و دیده ی عاشق می خواهد، اما من که عاشق نیستم.من در توصیف خدایی که او را می پرستم قلمم زیباتر می نویسد.
کفر اگر نباشد از چشمانش می گویم؛چشمانی که دل و ایمان و هوش و ذکر و عقل را از تنِ این منِ بیچاره برد و دیگر پس نیاورد.
سیاهی چشمانش،همان چشمانی که دو سال قبل دقیق نمی دانم چه روزی اما همین موقع از سال،ساعت حدود ۷ برای اولین بار چنان در تاریکی شب درخشید که ماهِ خدا در برابر ماهِ دلم به سجده درآمد.
مژه های سیاه و بلندش؛آن چشمان دلربا را بزرگتر می کرد.مژه های بالای چشم راستش ۶۸ تا بود اما راستش تا آمدم همه را بشمارم خندید.
غرق او بودم و نمی دانم او غرقِ چه بود که خندید،خندید و با باز شدن لب هایش،با به نمایش گذاشتن دندان هایش،لبخندی بر صورتش طرح بست که خود شیطان در آن دم به این فکر می کرد که شاید سجده نکردن دربرابر او اشتباه بود.
کمی در او دقیق تر شدم.خدای قدبلند من،آن پوست سفید و آن پیراهن سیاه چه پارادوکسی باهم ساخته بودند.
دوستانش سر به سرش می گذاشتند.نمی دانم چه گفتند که اخم کرد و ابروهایش چنان درهم رفت که نمی دانم شاید دیوانگی باشد اما دلم چنان برای آن اخم و خط های وسط پیشانی اش ضعف رفت که دلم میخواست جلو بروم و آنقدر داد و هوار کنم و ناسزا بگویم تا دوباره اخم کند و دلِ منِ دیوانه را دیوانه تر کند.
اما پاهایم یاری ام نمی کردند.قهر کرده بودند.آخر می دانید هیچوقت آنقدر به آنها توجه نکرده بودم،تا حدی که هرگز خال زیرِ زانوی راستم را ندیده بودم.
هی نزدیکتر می آمد…
اما حواسش نبود.بالاخره که به من رسید اخم هایش را باز کرد و دوباره خندید و من،من،نه،دلِ منِ دیوانه را به بندگی اش درآورد.
سلام کرد…
آن همه از چشمان و اخم و لبخند او گفتم،همه را کنار بگذارید؛صدایش دو عالم هستی را خاموش و شنونده خود کرد.
کنارم که نشست،بوی عطرش که به مشامم رسید,حواسم از همه چیز پرت شد.ففط با تمام وجود بویش را به دل و جانم کشاندم،طوری که هنوز هم در یادم هست.
حرف زد.خندید.اخم کرد.هزاران بار چشمانش را باز و بسته کرد و آن حجم از سیاهی را به رخم کشاند اما برایم تکراری نمی شد.
همچنان در او غرق بودم…
قهقه زد و من تمام وجودم لرزید.خیال کرد لرزشم از سرد بودن هواست.کتش را درآورد و به زور تنم کرد.در تنم زار می زد اما بهانه ی خوبی برای حس کردنش بود.
دستانم در دستانش فشرده شد.چقدر گرم بود.
نوک انگشتش که به دستم خورد,یخبندان درونم به آتشی از جنس جهنم تبدیل شد،آتشی که هرگز خاموش نشد.آتشی که دلم،عقلم،جسمم و زندگی ام را قرار بود گرم نگه دارد؛اما یادش رفت و آن آتش مرا دیگر گرم نکرد،حال دیگر مرا گداخته است.
آن روز فکر نمی کردم آنقدر در یک نفر دقیق شوم تا حتی چند سال بعد هم یادم بماند حتی تعداد دفعه های پلک زدنش را…
خدای من،این رسم خدایی نیست.بیا،که دلم تنگ بندگی کردن برای توست.

انشا پایه یازدهم در مورد شخصیت نویسی درباره خدای دلم

این انشا نوشته شده توسط سایت انشاء باز

نظر شما در مورد این مطلب چه بود نظر بزارید ممنونم

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۶ام دی ۱۳۹۸
بازدید : 250 بازدید

گسترش ضرب المثل از دل برود هر ان که از دیده برفت

گسترش ضرب المثل از دل برود هر ان که از دیده برفت

مثل « از دل برود هر ان که از دیده برفت»

باسمه تعالی

روزگاری جهان دوشهر بود، که در موازای هم قرار گرفته بودندو آسمانی همچو آیینه ،حَدّ واسط این دوشهر،به تماشای زندگانی بشر در دو جهان نشسته بود.

نام شهر بالا دل و شهر پایین دیده بود ،مردم شهرِ دل ،حقیقت بودند و سایه آنها در شهر دیده زمام اختیار زندگی را به دست داشت و مردم شهر دل نظاره گر سایه خودشان در شهر دیده بودند .
درواقع داستانی که میخواهم از جوهر خامه به کاغذ بنشانم اینگونه بود که
سایه ای بودم!!!، به دنبال حقیقت میگشتم
من با چشم هایم در خودم میگشتم،!! و در تاریکی هایم نور نمیدیدم و بدنم پر از جای خنجر هایی بود که خاموشی ،غم آلوده، بر تنم حکاکی کرده بود .و هیچ عشقی را نمیدیدم و نمیدیدم

از همه جا نامید ، پریشان خاطر ،دراز کشیدم و در آیینه آسمان شهرمان خود را نظاره میکردم .
بغض گلویم را چنگ میزد . چشمانم به من گفتند اشک بریز .

پس چشمانم باریدند و اشک هایم با من سخن گفتند.:((دیده را برهمه چیز ببند، و تصویر آیینه را بر قلبت بگذار.))
تصویری از آیینه گرفتم ،در دل نهادم و دیده را بر هر آنچه که بود بستم .

ناگهان خودم را در دنیای بالا دیدم (شهره دل) ،خودم را ، و خودم را.

در چشمان خودم نگریستم و با خودم یکی شدم، دیگر سایه نبودم .

سپس من در آن دنیا تنها کسی شدم که در شهر دل اختیار دار خویش بود و در هر دوشهر زندگی می کردم.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۳ام آبان ۱۳۹۸
بازدید : 462 بازدید

فداکاری یعنی چه انشاء درباره فداکاری جدید

فداکاری یعنی چه انشاء درباره فداکاری جدید

فداکاری یعنی چه انشاء درباره فداکاری جدید

فداکاری واقعی

بیایید از همین حالا ، مفهوم غلط فداکاری را از ذهن خود پاک کنید و مفهوم واقعی آن را جایگزین نمایید . از همین امروز تمرین کنید که از خود مراقبت کنید که خدمت به دیگران ، سبب بی توجهی نسبت به خودتان نگردد .

فداکاری با مفهوم نادرست آن ، نه تنها شما را توجه به خود و نیازهای خود بازمی دارد ، بلکه دیگران را هم به شما وابسته ساخته ، خود باوری و خود اتکایی آنها را تا حد قابل ملاحظه ای کاهش می دهد .

شما با فداکاری نادرست و بیش از حد خود ، افرادی ضعیف النفس و ضربه پذیر را تربیت می کنید که مسلماً در جامعه دچار مشکل خواهند شد و این ، گناه شماست .

فداکاری یعنی چه انشاء درباره فداکاری جدید

حمایت بیش از حد یک فرد ، نه تنها خود شکنی است ، بلکه در واقع ، از بین بردن دیگران است . اگر می خواهید واقعاً و به مفهوم درست کلمه ، فداکار باشید ، باید هم به نیازها و عواطف خود توجه کنید و هم به دیگران .

فداکاری یعنی چه انشاء درباره فداکاری

مقدمه انشاء: فداکاری،کاری است که بر مبنای فدا کردن و جان فشانی کردن اشخاصی در زندگی ما انجام می شود. فداکاری نه اکتسابی است و نه آموزشی است بلکه در ذات انسان های مهربانی است که فداکاری را وظیفه ی خود نمی دانند، آن را حسی از وجودشان که نشات گرفته از قلب مهربانشان است، می دانند و آن را با تمام وجود ابراز می کنند.

تنه انشاء: در پیرامون زندگی ما افراد بزرگی وجود دارند که با فداکاری جانمان را نجات و آسایش و آرامش را برایمان فراهم می کنند. اما ما بی خبر و بی توجه از آن ها می گذریم. همین مادرها که بی منت و خالطانه مهربانی را برایمان دیکته می کنند و تمام چین و چروک صورتشان حاکی از همان فداکاری است که جوانیشان را برای بزرگ کردن و نشاندن لبخندی روی لبمان، فدا می کنند.

فداکاری، همان آتشنشانی است که دل به آتش می دهد تا مبادا کسی آن وسط گرفتار خشم شعله ها شده باشد. پلیسی است که برای امنیت من و تو دست به خطرناک ترین کارها می زند تا ما به راحتی سر به بالین بگذاریم. فداکاری، معلمی است که با جان و دل و با صبر و حوصله، تمام خستگی ها را به جان می خرد تا کلمه ایی به ما بیاموزد. حتی فداکار رفتگری است که شب بیداری می کشد تا زمانی که ما از رختخواب گرم و نرممان بیدار می شویم و صبحمان را شروع می کتیم، شهر را در لباس تمیز ببینیم.

فداکاری پر است از مثال هایی که تنها کافی است دقتمان را در افراد و اشغال پیرامون خود بیشتر کنیم. آن گاه می بینیم که چه افراد بزرگی وجود دارند که ما تا دیروز آن ها را کوچک و ناچیز می دانستیم.

نتیجه گیری انشاء: کاش به جای نالیدن از دنیا و برشمردن افراد نالایق، آدم های بزرگ که در گوشه ی این جهان کم نیست را بیشتر بشناسیم و از آن ها و از فداکاری هایشان الگو بگیریم تا خود بتوانیم برای خودمان دنیای بهتری بسازیم. آنگاه می فهمیم که با فداکاری چه کارهای ناشدنی را می توان شدنی کرد.

مطلب مرتبط:

پیامبر بزرگ اسلام ، که مظهر انسان کامل است ؛ دقیقاً با عمل و رفتار خود ، معنای غلط فداکاری را اصلاح کرده ، مفهوم واقعی و درست آن را به ما آموزش داده است . هنگام اذان ظهر ، اگر هزاران نفر هم از او کمک می خواستند ؛ به آنان می گفت : نه ! اول نماز .

فداکاری یعنی چه انشاء درباره فداکاری جدید

نماز بزرگترین وظیفه الهی است ، در حقیقت همان توجه به نیازهای درونی انسان و به ویژه توجه به عالی ترین نیاز ، یعنی ارتباط با خداست .

تمام اعمال ما با نماز محک زده می شود . بنابراین می بینیم که « توجه به خود » در دین مبین اسلام ، اصلی ترین وظیفه شرعی ما قرار داده شده است

منبع: سایت انشاء باز

نظر شما درمورد این مطلب چه بود نظر بزارید ممنونم

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۹ام خرداد ۱۳۹۸
بازدید : 664 بازدید

انشاء درباره گفتگو خیالی جنگل و کویر

انشاء درباره گفتگو خیالی جنگل و کویر

انشاء درباره گفتگو خیالی جنگل و کویر

ناحیه‌ای که از درختهای انبوه پوشیده باشد را جنگل می‌نامند. در جنگل طبیعی معمولاً درختان کوچک و بزرگ و تنومند بطور نامنظم و همچنین علف‌های خودرو فراوانند. جنگل مجموعه‌ای از درختان، درختچه‌ها، پوشش گیاهی، جانوران و میکروارگانیسم‌ها (قارچها، باکتریها و ویروسها) است که به همراه عوامل طبیعی غیر حیاتی مانند خاک، آب، دما، باد و… محیط و رویشگاه و زیستگاه مشخص و معلومی را به وجود آورده‌اند

انشاء درباره گفتگو خیالی جنگل و کویر

مقدمه انشاء: خیال آن است که تو را برمی کشاند میان رویاهایت و بازگو می کند هر آنچه را که ناگفتنی است تا اینگونه به گوش عالمیان برسانی که اگر صدایشان را ما نمی شنویم دلیلی نمی شود که جنگل یا کویر زنده نباشند و حرف نزنند.

تنه انشاء: آفتاب عمود می تابید، رنگ طلایی شن زار و خورشید هارمونی زیبایی را به وجود آورده بود. کویر از این همه سکوت و تنهایی دلش به تنگ آمده بود. به دور دست ها نگاهی انداخت، آنجا که جنگلی سبز با صدای پرندگان و درختان سر به فلک کشیده زینت گر آن است. از اعماق وجودش آهی سوزناک کشید و با حسرتی که تمام وجودش را در برگرفته و با صدایی که بغض و خستگی طنین اندازش بود رو به جنگل کرد و با صدایی که توقع نداشت جنگل آن را بشنود. جنگل را مورد خطاب قرار داد:

انشاء پایه  یازدهم در مورد گفت و گو ابر و آسمان

-ای جنگل سبز که سقف زندگیت با رنگ آبی نیلگون مزین شده است چرا خبری ز حال بی قرار ما نمی کنی

جنگل در میان هرج و مرج، صدایی را شنید، گوش هایش را تیز کرد و با دقت بیشتری گوش سپرد. صدایش را شنید با هیجان وصف ناشدنی گفت: تو کیستی که غم صدایت دلم را لرزاند؟! کویر کمی صدایش جان گرفت و گفت:

 انشاء درباره گفتگو خیالی جنگل و کویر پایه هشتم

-من کویری ام که نه پرنده ای آواز خوان من را به خلسه می کشاند و نه سبزی برگ های تازه جوانه زده من را به آرامش دعوت می کند. من کویری ام که شن زار و چند بوته ی کوچک تنها اجزای تشکیل دهنده ی من است.

-جنگل حرف هایش را شنید و گفت:

-شاید اینها را نداشته باشی اما آرامشی داری که مثال زدنی است، آسمانی با آویزهای رنگی و درخشان داریی که ستودنی است.

کویر گفت:-روزی به جایی می رسی که سکوت تنها راه گلویت را می فشارد و از روی دلتنگی تو را به فریاد وا می دارد.

جنگل گفت: تو چه می دانی که چه می کشد این جنگل که در میان تمام اصوات، در جستجوی ذره ایی سکوت و آرامش است.

نتیجه گیری انشاء:کویر و جنگل هر دو آه کشیدن، اما یکی برای داشته هایش و دیگری برای نداشته هایش، چیست این دنیا که دائم در حال شکوه و شکایتم و جای شکر تنها حسرت و آه می کشیم.

انشاء درباره گفتگو خیالی جنگل و کویر

منبع: سایت انشاء باز

نظر شما در مورد این مطلب چه بود نظر بزارید ممنونم

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۸ام خرداد ۱۳۹۸
بازدید : 887 بازدید

انشاء تصویر نویسی از منظره ایی از چند گلدان شمعدانی

انشاء تصویر نویسی از منظره ایی از چند گلدان شمعدانی

مقدمه:

بعضی صحنه ها، بعضی تصویرها شاید تکراری باشند اما دقت به جزئی ترین اجزای آن می تواند نبدیل شود به قاب عکسی زیبا که هرگز از ذهنت فراموش نمی شود.

تنه انشاء:

با ورود به خانه ی مادربزرگ اولین چیزی که به چشم می آید ایوان سرتاسری اوست. ایوانی که گلدان های شمعدانی زینت بخش آن بوده است. در فصل بهار با آن باران های گاه و بی گاهش جان می دهد برای نشستن در این ایوان با آب و هوای مطبوعی که منظره اش گلدان های شمعدان رنگی است که بوی عطر دلنشینش همراه با بوی نم خاک تلفیق زیبایی را به وجود آورده است.

برگ هایش آنچنان زیبا گلبرگ ها را در خود محاصره کرده است که گویی همچون نگهبانی مراقب گل های رنگی اش است.

هرگلدان رنگی خاص و منحصر به فرد به خود را دارد یکی قرمز، دیگری صورتی و همسایه اش گلبهی که در کنار هم همچون رنگین کمانی جلوه گر شده اند. باد بهاری که می وزد،

بوی عطر شمعدانی را به مشام می رساند و آدمی را غرق خوشی می کند. چه چیزی زیباتر و خوش تر از این صحنه؟! مگر خوشبختی چیزی خلاف این است؟!

نتیجه گیری:

زیبایی های کوچک می توانند منجر به خلق زیباترین تصاویر شوند، تصویری مثل گلدان های کاه گلی که گل های رنگی در آن جای گرفته اند و عشق و خوشبختی را برای آدمی یادآور می شوند.

منبع : سایت انشاء باز

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۸ام اسفند ۱۳۹۷
بازدید : 1521 بازدید
سایر صفحات
کمک جو