انشا پایه هفتم پایه هشتم پایه نهم پایه دهم

توضیح تصویر
موضوعات
ads

مثل نویسی به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است پایه دوازدهم صفحه ۲۶

پایه دوازدهم صفحه۲۶ مثل نویسی به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است

در روزگاران گذشته پیرزنی خوش ذوق و خوش بیان در روستایی زندگی می کرد، نگاهش گویای تجربیات فراوانش بود و دستانش شاهد روزگاران سختش و امان از چین و چروک صورتش که فریاد می زد

من زنی هستم از دیار سختی و ناملایمات اما جنگیده ایم، آنقدر در مقابل مشکلات ایستاده ایم و با گوشت و استخوان خود ایستادگی کرده ام که چین و چروک صورتم به احترامم از جای خود بلند شده اند و سر تعظیم فرود آورند و لبخند مهربانش که هر بیننده ایی را محو زیبایش می کرد به طوری که بی اختیار آن را وادار می کند که در دل خود اعتراف کند این زن یک اسطوره است. این زن یک مادر بود. مادری که خود را در لابه لای عروسک هایی دست ساز مادرش پرورش داد و شناخت.

همان موقع که  با دستان کوچکش عروسک هایش را به آغوش می کشید و به خیال کودکی اش به آن ها قبل از خود غذا می داد. این زن هر بار که لب برای سخن باز می کرد باری از خاطره و داستان تعریف می کرد، داستان پسری فداکار که در روزگاری جان خود را سپر کرد تا مادرش همچنان لبخند سحرانگیزش روی لبانش باقی بماند.

از کودکی هایش، از نوجوانی هایش، هر روز یک خاطره و هر روز یک روز دیگر را بازگو می کرد. کودکان روستا هر روز با شوق و اشتیاق فراوان داستان هایش را دنبال می کردند ولی هر بار پیرزن داستان خود را نیمه راه تمام می کرد و با همان لبخند شیرین به گلایه های بچه ها نگاه می کرد و می گفت: به پایان آمد این دفتر، حکایت هم چنان باقی است.

بچه های روستا نیز به خیال خود فکر می کردند فردا ادامه داستان را می شنوند تا شاید پایان این حکایت و داستان را از زبان پیرزن بشنوند اما آن ها خبر نداشتند هرگز این حکایت پایان نمی یابد و هرگز این داستان تمام نمی شود زیرا او هم چنان انتظار می کشد. انتظار بازگشت فرزندش که به جنگ رفته و هرگز بازنگشته، او هر روز با یاد و خاطراتش زندگی می کند گویی هنوز پسرش در خانه وجود دارد و نفس می کشد.

او هنوز نام همسرش را به زبان می آورد و می گوید: مرد شب شد نان نمی خری؟ ولی هیچ جوابی نمی شنود! زیرا دیگران می گویند همسرت شهید شده و امان از روزی که یک مادر و یک زن، پدر هم نداشته باشد تا از دنیا و ناسازگاری هایش و از شوهر و پسرش که هم چنان قصد بازگشت ندارند گله کند.

حال شما بگویید آیا این جکایت هم چنان باقی است؟ یا این دفتر خاطره ها با بستن چشمان این زن تا ابدیت به پایان می رسد؟ یا الگو می شود و مرور می شود

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۰ام مهر ۱۳۹۷
بازدید : 106648 بازدید

مثل نویسی از دل برود هرآنکه از دیده برفت صفحه ۲۶ پایه دوازدهم

پایه دوازدهم صفحه۲۶ مثل نویسی از دل برود هرآنکه از دیده برفت

آدم ها موجودات عجیبی اند، زود دل می بندند و عادت می کنند و زود دل می کنند و فراموش می کنند. از دو روز دنیا یک روز و نیمش را در حال دل بستن هستند و نیم روز باقی مانده را در حال حسرت و پشیمانی از آن. اما می رسیم به این ضرب المثل که می گوید از دل برود هرآنکه از دیده برفت! همانطور که گفته شد آدم ها زود دل می بندند و زود ادعای عاشقی می کنند اما بعد از گذر چند صباحی با ندیدن و دوری از آن زود فراموش می کنند و به دیگری دل می بندند.

چرخه ی طبیعت اینگونه است تا زمانی که جلوی چشم دیگران هستی و تو را می بینند در یادشان باقی می مانی ولی تا همین که دور شوی و دوری کنی و به قول معروف از جلوی دید آن ها بروی تو را فراموش می کنند. اما بیاییم با دیدی مثبت به این ماجرا نگاه کنیم. بیاییم آدم هایی که با حضورشان در زندگی ما به ما امواج منفی وارد می کنند و دل ما را از سیاهی و کدورت تیره می کنند را از خود دور کنیم به طوری که دیگر آن ها را نبینم تا رفته رفته با ندیدن آن ها از دل و از زندگی ما بیرون روند به دنبال آن دل ها باری دیگر صاف و سفید شوند و کینه از دل ما فراری شود.

با همه ی این اوصاف این ضرب المثل راه و روشی درست را پیش روی ما می گذارد آن ها سنجش و آزمونی است که انسان می تواند در مسیر زندگی از خود بگیرد بر فرض مثال اگر ادعای عشق و محبت کرد مدتی را از او دوری کند، اگر هم چنان در یاد او بود آن موقع به این نتیجه می رسد که نیامده که برود آمده تا بماند و در زندگیش نقش آفرین باشد و گر نه هر آدمی که مهم نباشد خیلی زود با دوری از آن از دل می رود. آیا شما در زندگی چنین تجربیاتی داشته اید؟

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۰ام مهر ۱۳۹۷
بازدید : 90539 بازدید

یکی از خاطرات زندگی خود را بنویسید پایه دوازدهم صفحه۲۳

پایه دوازدهم صفحه۲۳ یکی از خاطرات زندگی خود را بنویسید

مقدمه:لحظه به لحظه ی زندگی ما خاطره هایی هستند که در یاد ما ثبت می شود و اتفاق هایی که می افتند، چه خوب یا چه بد می شوند جزئی از همین زندگی ما و با نام خاطره تا لحظه ی آخر زندگیمان با ما همراه می شوند.

تنه ی انشاء: گذر عمر ما در لابه لای همین خاطره ها می گذرد، میان خنده ها و گریه هایمان، میان تجربه ها، درس هایی که از زندگی می گیریم و همان خاطره یا به نوبه ایی دیگر همان تجربه ها را سرمشق زندگی قرار می دهیم و با یاری از همان گام های زندگی را محکم تر و استوارتر بر می داریم و اما خاطره ایی که امروز به شرح آن می پردازیم روزی است که به همراه جمعی از دوستان تصمیم گرفتیم به کنکاش و جستجو در تاریخ بپردازیم. به روزگاران گذشته که امروزه ما را ساختند به فرهنگ گذشتگانمان و مقایسه ی آن با امروزمان تا بتوانیم با دیدی تازه و چشمانی بازتر به آینده نگاه کنیم و اشتباهات گذشته را با تکیه بر گذشتگانمان هرگز تکرار نکنیم و اما روزی که به عنوان یکی از روزهای زیبا در ذهن ما با نام خاطره ثبت شد روزی بود که به موزه ی شهر خود رفتیم. از همان بدو ورود محو معماری و زیبایی ساختمان موزه شدیم به طوری که دیدن قیافه ها با آن چشمانی که برق خوشحالی در آن سوسو می کند، دهانی که از تعجب بازمانده است دیدنی و خنده دار بود. با قدم گذاشتن در موزه با تمام وجود حس کردیم ، گویی در آنجا زملن متوقف شده است و همچون ماشین زمان به گذشته پرت شده ایم و گذشته را با نگاه امروز خود می بینیم.

سکه های قدیمی پشت ویترین صف کشیده بود و نقشه ی بزرگ ایران چشم هر بیننده ایی را جلب می کرد همان نقشه ایی که همچون شیر ژیانی که آماده غرش بود. پادشاهان گذشته که هر کدام به نوبه ایی تاریخ را رقم زده اند و نوع پوشش و لباس هایشان که روزگارشان را به رخ می کشد، در آنجا تکه های تاریخ را همچون پازلی کنارهم قرار داده بودند تا بتوان آن ها را دید و لذت برد، از دیدن آن همه آثار گذشتگان و لمس آن خاطره ها آنقدر لذت بردیم که نفهمیدیم همین امروز ما که در حال مرور خاطره هاست خودش یک خاطره می شود و در ذهن ما تا ابد ثبت می ماند.

نتیجه گیری: همان طور که گفته شد امروز ما همان خاطره هایی است که فردا روزی ما از آن یاد می کنیم. بنابراین بیاییم از تک تک لحظاتمان لذت ببریم و آن را زیبا رقم بزنیم تا بعدها با مرور از آن، به عنوان خاطره ایی زیبا یاد کرده باشیم.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۰ام مهر ۱۳۹۷
بازدید : 25328 بازدید
سایر صفحات
توضیح تصویر
کمک جو