انشا پایه هفتم پایه هشتم پایه نهم پایه دهم

موضوعات
توضیح تصویر

شعرگردانی نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند،همه اسمند و

شعرگردانی نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند،همه اسمند و

شعرگردانی نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند،همه اسمند و تو جسمی همه جسمند و تو روحی از سعدی

انسان دائم در حال تفحص و کنجکاوی میان دفتر زندگی است،زندگی که مملو از انسان های متعددی است که هر کدام به یک رنگ اند ویژگی های منحصر به فرد خود را دارند. در این بین افرادی هستند که گمشده ایی دارند،کسی که لابه لای انبوه جمعیت گم شده است و فرد به دنبال آن شخص به هر ریسمانی چنگ زده تا نشانه ایی هر چند کم اما آشنا بیابد و ریسمان را دنبال کرده تا به او برسد

 اما غافل از آن که معشوق واقعی،فراتر از تصورات و تفحصات ما است و قابل قیاس و اندازه گیری با هیچ کس و هیچ چیز نیست که اگر تمام عالم هستی اسم باشند او جسم است و همیشه و در همه حال حضور دارد و اگر همه جسم باشند او روح در کالبد است و در همه حال همراه و همپای ما است.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : 21st سپتامبر 2020
بازدید : 9 بازدید

متن ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان

متن ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان

صبح زود از خواب بیدار شدم اما چه فایده که مژه هایم در هم تنیده شده بودند و نمی گذاشتن چشمانم را با کنم. به هرسختی ایی که بود جایم را که در آن لحظه مانند پر قو گرم و نرم بود را رها کردم و به سوی پنجره خانه روانه شدم. از پنجره با چشمانی خواب آلود به بیرون نگاه کردم و نظارگره دانه های ظریف برف شدم که رقصان رقصان زمین را فرش می کردند. زمانی که لباس های گرم و رنگارنگ خود را برتن کردم مانند پرنده ایی که از قفس گریسته بود به سوی حیاط پرواز کردم.

وقتی که به حیاط رسیدم دیدم درختانی که تا دیروز مانند اسکلتی در گوشه حیاط ایستاده بودن و لباس نداشتن امروز لباس سفید برتن کرده اند و در دستانشان قندیل هایی بلوری دارند. وارد حیاط که شدم با هر قدمی که برمی داشتم طرحی از کفشم را بر روی برف ها جا می گذاشتم.

در حیاط با شوق و ذوق فراوان شروع کردم به ساختن آدم برفی ایی زیبا و سفید. او نمی‌توانست جایی را ببیند پس دوان دوان رفتم و دکمه هایی برای چشمانش آوردم اما حال سردش بود. این بار به سمت کمد رفتم و شالگردنی را که مادربزرگم برایم بافته بود آوردم و برگردن اویختم و از هویجی نارنجی برای بینیش استفاده کردم، اما چه فایده چه فایده که وجودش سربد بود. من می‌توانستم او را گرم کنم اما نمی توانستم گرمای وجودم را به او منتقل کنم و او نیز تبدیل شد به انسان های سردی که قبلا دیده بودم و دوستی ما  چند ساعتی بیشتر طول نکشید و او تا خورشید را دید با او رفت ومن را تنها گذاشت.

حال که بزرگتر شده ام فهمیدم که او مجبور بود برود یعنی خورشید سوزان او را مجبور کزده بود.

من منتظر زمستان خواهم ماند تا اورا به من بازگرداند و هرروز که از خواب بیدار می شوم از پشت شیشه به حیاط نگاه می کنم تا بتوانم روزی دوباره او را در میان برف های زمستان ببینم هر چند که این دیدار کوتاه باشد.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : 29th آگوست 2020
بازدید : 34 بازدید

گسترش ضرب المثل از دل برود هر آنکه از دیده برفت

گسترش ضرب المثل از دل برود هر آنکه از دیده برفت

چه دنیای عجیبی است. در این دنیای امروزی آدم ها زود دل می بندند و زود هم در می کندند. آری آدم ها موجودات عجیبی هستند و زود ادعای عاشقی می کنند و پس از مدتی ندیدن و دوری به راحتی فراموش می کنند.

چرخه ی امروزه طبیعت به گونه ای شده است که تا وقتی هستی و جلوی چشمی، در دل ها می مانی و به محض اینکه دور شوی و به قول معروف از جلوی دید آنها بروی تو را به فراموشی می سپارند.

گویند از یاد برود هر آنکه از دیده برفت هرگز نرود یاد نکونامی که از انظار رفت.

در مورد کاربرد این ضرب المثل می توان به این موضوعات اشاره کرد:

  • اگر انسانی به چیزی یا کسی علاقه داشته باشد و علاقه ظاهری خود باعث می شود که کم کم علاقه قلبی هم از بین برود.
  • می توان معنی این ضرب المثل را به این صورت بیان کرد کسی که از چشم بیفتد از دل هم می رود.
  • انسان ها موجوداتی هستند که تمام علاقشان از طریق چشم صورت می گیرد و بعضی علاقه ها هم قلبی، علاقه های چشمی اگر تا مدتی طولانی آن را نبینند به فراموشی می سپارند.

آری به دنیای عجیب آدم ها خوش آمدید. دل بستن های کوتاه مدت، عشق های مجازی و اینترنتی، عشق های خیابانی و … از صفت های بعضی آدم های امروزی است.

در دنیای امروز هستند کسانی که عاشق می شوند اما وقتی یار خود را تا مدتی نبینند زود آن را فراموش می کنند. این ضرب المثل بیانگر این است که اگر کسی مدت طولانی جلوی چشم و دید نباشد کم کم دیگران آن را به فراموشی می سپارند مثل عزیزان و اقوامی که باید روزی به دیدار حق بشتابند. موقع رفتنشان برای اطرافیان و اشنایان بسیار سخت است و قابل تحمل نیست اما کم کم و به مرور زمان فراموش خواهد شد.

زندگی در دنیای فراموشی ها، زندگی در دنیای عجیب آدم ها بسیار سخت است. مراقب خودتان باشید که از دید آدم های اطراف زیاد دور نباشید چون ممکن است به فراموشی سپرده شوید.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : 29th آگوست 2020
بازدید : 40 بازدید

انشاء ذهنی درباره آرزو پایه دهم درس دوم

انشاء ذهنی درباره آرزو پایه دهم درس دوم

آرزو

«به نام خداوند مهربان »

همیشه شروع کار از همه چیز سخت تر است ؛ اینکه می خواهم بعد از ماه ها متنی را بنویسم که هیچ ربطی به چیز هایی که درون ذهنم میگذرند ، ندارند .
می گویند نوشته ها کمک می کنند تا احساساتمان را بهتر درک کنیم . تا بتوانیم تمام آن افکار پرنده بالای سرمان را سر جایشان بنشانیم و درست نگاهشان کنیم .
من هم می توانم بگردم و شروع کنم از آرزو و آرزو ها بگویم و بگویم و بگویم و برگه را تحویل دهم و نمره بگیرم . می توانم بی اعتنا به آنچه واقعا در ذهنم می گذرد ، سریع تر رکاب بزنم و از محوطه افکارم خارج شوم .
اما افکار یک نویسنده مهم ترین چیزی است که اول باید به آن سامان ببخشد تا بتواند زیبا ترین متن های جهان را بنویسد .
جنس آرزو های من از جنس افکارم است ؛ احساسات و خواسته هایی که در ذهن شورش برپا میکنند و خواستار رسیدگی به وضعشان هستند . به این ها می گویند ” آرزو ” .
در فرهنگ لغت ، آرزو را اینطور تعریف کرده : امید ، چشمداشت ، خواهش ، کام ، شوق ، اشتیاق .
یادم می آید بچه تر که بودم ، این افسانه را باور داشتم که می گفت : « هر وقت یه ستاره دنباله دار دیدی ، چشم هاتو ببند و تو دلت یه آرزو کن.»
اما خب تا الان هیچ ستاره دنباله داری از بالای سرم عبور نکرده تا به او بگویم چه می خواهم .
حالا که بزرگ تر شده ام می گویم : « خب که چی ؟ مگه صدای ما رو می شنوه ؟ » و باید بگم که نه ، نمی شنود ، همانطور که میلیون ها ستاره بالای سرمان صدایمان را نمی شنوند . شاید این دلیلی باشد که ما آنها را خارج از جهان اجتماعی خود قرار داده ایم ؛
ستارگان را .
بعد از آن گفتند : « اگه چیزی بالای سرت نیست که بهش بگی ، در گوش قاصدک ها زمزمه کن و بعد اونو به هوا بفرست . »
چه می شود اگر آنرا در جیبم بگذارم ؟! یا در زیپ جلویی کیفم ؟! یا اصلا بدهم آنرا گربه بخورد ؟!
باز هم اتفاقی نمی افتد .
این اعتقاد زیباست ؛ اینکه پر های قاصدک خبرت را به گوش دیگری می رساند . اما فقط تا هنگامی که نفهمیده باشی درو و برت چه خبر است .
عجیب است که این ” آرزو ” دست از سرما بر نمی دارد . همینطور با ما می آید . و روزی می رسد که وقتی از آنها حرف می زنیم ، میگویند : « آرزو بر جوانان عیب نیست ! »
آری ، عیب نیست ؛ اما تا وقتی که عجیب نباشد و ما را به هپروت نکشاند . باز هم به جایی نمی رسد .
می خواهم بگویم اگر چه ستاره دنباله داری از بالای سرت رد شود ، اگر چه قاصدک به بالا ترین نقطه آسمان رسد ، اگر چه همه آرزو هایت را ببیند و حرف خودشان را بزنند ،
اما در نهایت ، پائولو کوئیلو جمله ای دارد که می گوید ” هیچ قلبی نیست که در پی آرزو هایش باشد ولی رنج نبرد . “

پس نمی توانی همانطور آنجا بنشینی و به هر چه بر سرت می آید نگاه کنی .
نمی دانم این آرزو ها از کجا می آیند ، و در نهایت بر آورده می شوند یا نه ، آیا اصلا آرزویی که داری ممکن است بر آورده شود یا نه ؛
اما این را می دانم که حتی اگر به زور هم که شده ، باید بلند شوی و تمام آرزو های ممکن ات را بر آورده کنی .
چون دنیا آنها را به تو تقدیم نمی کند ،
باید بروی و از چنگش در بیاوری !

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : 31st اکتبر 2019
بازدید : 839 بازدید

بازنویسی ضرب المثل هر که در پی کلاغ رود در خرابه منزل کند

بازنویسی ضرب المثل هر که در پی کلاغ رود در خرابه منزل کند

بازنویسی مثل نویسی هر که در پی کلاغ رود در خرابه منزل کند

مقدمه:

ما همیشه از آدم های اطرافمان الگو می گیریم مثل مادر و پدر که هر چه انجام دهند ما نیز از آن ها پیروی می کنیم.

تنه انشا:

الگوهای زندگی آینده ساز ما هستند اگر از الگوی درست پیروی کنیم ما را به سمت پیروزی هدایت می کند مانند کبوتری سفید ما را به سمت سپیدی و سعادت می برد و مانند آن پرهای موفقیت و خوشبختی را باز می کنیم و به اوج آسمان می رویم و صعود می کنیم. اما بر عکس اگر  الگوی مدنظر ما درست نباشد همراه با خود ما را به قعر سیاهی می کشاند مانند کلاغ سیاهی که با خود بدشگومی می آورد و در خرابه منزل  می کند و آینده ی ما را به تباهی می کشاند.

گنجشکی زیبا در جنگلی زندگی می کرد اما پرهای سیاه کلاغ برایش جذابیت داشت و همیشه کنجکاو بود که بداند خانه و آشیانه ی کلاغ کجاست. یکبار تصمیم گرفت  که به دنبال کلاغ برود تا از نزدیک ببیند کلاغ به کجا می رود.

رفت تا رسید به خانه ایی خرابه و متروک که حتی وارد شدن به آن با ترس و وحشت بود. تصمیم گرفت او هم، همچون کلاغ در آنجا بماند. زیرا کلاغ برایش بسیار پرنده ایی جالب بود. بعد از آن در جنگل بین همه ی حیوانات زبانزد شد که هر که در پی کلاغ رود در خرابه منزل کند.

نتیجه گیری:

گنجشک داستان ما الگوی نادرست را انتخاب کرد و در نهایت به خرابه ها رسید. بیاییم کمی دقت کنیم و با چشمانی باز و انتخابی درست الگوی خود را درست انتخاب کنیم.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : 7th اکتبر 2019
بازدید : 5280 بازدید
سایر صفحات
کمک جو