انشا پایه هفتم پایه هشتم پایه نهم پایه دهم

موضوعات
توضیح تصویر

انشاء درمورد نقد کردن یک فیلم پایه نهم

انشاء درمورد نقد کردن یک فیلم پایه نهم

مقدمه:

گاهی به انسان بودنمان به ناطق بودنمان و به داشتن عقل وعاقل بودنمان شک می کنم که چرا در این برهه ی زمانی که می توان سکوت نکرد و از حق خود دفاع کرد .همچون ربات ها زندگی می کنیم و نقاب بر صورت خود گذاشته ایم.

تنه انشاء:

زندگیمان همچون فیلم سیاه وسفیدی روی پرده ی روزگار به نمایش داده می شود. بازیگران آن هم خود ما هستیم،افرادی که نقاب بر صورت خود زده اند و تنها نظاره گرند و سکوت می کنند و همچن آدم آهنی،دستورات از پیش تعیین شده را انجام می دهند. اما از یک جایی به بعد،آنگاه که انسان تصمیم بر گشودن دهان بگیرد و از خواب زمستانیش برخیزد،برای گرفتن حق اش از آدم ها و زندگی به جنگ با ظلم و شرک می رود. اما چه هنگام این اتفاق خواهد افتاد؟

آن زمانی که آدمی به جای فریاد توخالی،به دانسته هایش بیافزاید و به درجه ایی از کمال برسد تا بتواند زره ی فولادی خود را به تن کرده و سکوتش را بشکند و لازمه ی رسیدن به آن مرتبه،تنها تلاش و کوشش است تا بتواند هر چه زودتر مانع از نابودی دنیای زنگیش باشد،نگذارد که دود و کارخانه،آدم های ماشینی،درنده های خطرناک تمام عمرش را به تباهی بکشاند. شاید حتی در راستای رسیدن به آرزوهایش جانش را از دست بدهد اما یقینا شاد است که ساکن و ساکت نبوده است بلکه باجان و دل تلاش کرده است.

نتیجه گیری:

سرنوشت ما آدم ها بستگی به نوع نگرش ما و  وابسته به سعی و تلاش ما است تا زمانی که خودمان دست به کار نشویم تا دنیای بهتری داشته باشیم، هیچ کس این دنیای شیرین را به ما تقدیم نخواهد کرد.

انشاء درمورد نقد کردن یک فیلم پایه نهم

منبع: سایت انشاء باز

انشاء با موضوع خلاصه و نقد یک فیلم کوتاه

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۱ام فروردین ۱۳۹۹
بازدید : 23 بازدید

انشا با استفاده از به کار گیری لغات

انشا با استفاده از به کار گیری لغات

خاکستری – بادبانهای بر افراشته- روز های خزان زده – زندگی – مر – حسرت های پیا پی – تولد – بودن – فریاد های خاموش – سایه – کشتی به گل نشسته – سکوت – نغمه – مهتاب

مقدمه : روز های زندگی مان  گاه به زیبایی بهار ، شکوفا و رنگین است و گاهی دیگر در سرازیری زندگی ، رو به روز های خزان زده  سوق داده می شود و غروب های دلگیرش دامن گیر آرزو های بر باد رفته ما می شود .

تنه انشا :

زندگی در گرو بودن و نبودن های ما است . یک روز با تولد انسانی نغمه های آوازه خوان در فراز اسمان ها با صدای طنین انداز می خوانند و شادی میکنند و روزی دیگر سایه مرگ ، خط زندگی انسان را به پایان می رساند و سکوتی سهم گین گریبان گیر گلویمان می شود و چاره ای جز شکوه های بی صدا و فریاد های خاموش برای ما نمی ماند .

روزی آسمان زندگی ما به یبایی مهتاب است ،همان قدر زیبا و همان قدر دل نشین اما روز دیگر ابر های سیاه آن چنان اسمان را در بهر می گیرند که چیزی جز خاکستری و تیرگی ظلمت  به چشم نمی آید اما درست در نقطه ای که تصمیم به شروعی دوباره گرفته می شود و بادبان های زندگی مان را برای زندگی تازه ای بر افراشته می کنیم ؛ بار دیگر شکست سد راه مان خواهد شد و خیلی زود کشتی آرزوهایمان به گل خواهد نشست و تنها یادگار روز های گذشته مان حسرت های پیاپی خواهد بود . اما در نهایت آن کسی موفق خواهد شد و به درجات والایی از زندگی دست خواهد یافت که هرگز از تلاش دست بر نداشته و به جای غمبرک و ماتم گرفتن ؛کشتی های مقاوم تری بسازد .

نتیجه گیری :

روز های رفته هرگز باز نخواهند گشت اما هر روز که شروع خواهد شد و صبحی که طلوع خورشید تکرار می شود به این معنا است که خداوند از بندگان خود نا امید نگشته است بنا بر این ما نیز نباید هرگز دست از امید و تلاش برای ادامه زندگی برداریم

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۲۶ام دی ۱۳۹۸
بازدید : 155 بازدید

انشا در مورد سردار سلیمانی

انشا در مورد سردار سلیمانی

فرمانده قدس بودی ، ولی همه می گفتند که تو فرمانده قلبشان بودی.
دلم از شهادت تو شکست و بیشتر چهره بد آمریکا برایم روشن شد ، آرزو میکنیم هرچه زودتر آمریکای جنایتکار واسرائیل غاصب نابود شوند.
شهید زنده
رهبرم تو را شهید زنده خطاب کرده بود و توو واقعا طعم شهادت را چشیدی و حق ولایتت را کامل کردی.
امروز برایت در مدرسه حجله شهادت زدیم با اشک چشم و خون دل .
معلمان و دبیران همه ناراحت بودند، همه مردم ناراحت بودند حتی آنهایی که زیاد دل خوشی نداشتند ، سردار قلب ها بودی واین با رفتنت برایم ثابت شد.
امریکا بداند که از هر وجب این کشور امام زمان صدها سردار خواهد رویید برای تحقق اهداف اش.
یاد ونام شما تا ابد درتاریخ و حافظه ایرانیان و تمامی مسلمانان و آزادگان جهان ثبت و زنده هست، شما بی شک یکی از یاران واقعی امام عصر(عج)بودید وهستید،شما و مکتب شما و نهضت شما و راه و مسیری که شما و همرزمانتان که با ایثار و اخلاص و ازخودگذشتگی ها و تلاشهای بی وقفه تان آغاز نمودید، امروز و با نثار خون مطهرتان و جوشش و جنبش ناشی از آن تا مقصد و آرمان نهایی شما و تمامی شهدای این مرز وبوم که همانا نابودی اسراییل و آزادی قدس شریف و قبله گاه اول مسلمانان و فروپاشی آمریکای جهانخوار و مستکبر وشیطان بزرگ ادامه خواهد یافت.
سردار وطن، مالک اشتر زمان، حالا که آرام گرفته‌ای؛ وقتی چشمت روشن شده به جمال عقیله خاتون، حالا، از تَهِ دل می‌خندی؛ وقتی رفیقانِ قدیمی‌ ات را دیده‌ای. حالا و مثل همیشه سَرَت را بالا گرفته‌ای؛ که در دفاع از حرم عمه سادات سنگِ تمام گذاشتی. راحت بخواب سردار؛ اما بدان و آگاه باش ما فرزندان این مرز و بوم دست از دفاع بر نمی‌داریم.
به برکت خون مقدس
و مطهر شما سرداربزرگ و تمامی شهدا پرچم اسلام و میراث خمینی کبیر و امام دلها انشاالله و با دعای خیر ارواح طیبه شما شهدای گرانقدر و والامقام به زودی زود به دست مبارک صاحب و وارث جهانی آن یعنی حضرت مهدی صاحب الزمان(عج)خواهد رسید واین وعده حتمی خداوند متعال است.
عاقبت بخیر شدن یعنی همین،همین طور که حاج قاسم سلیمانی شهید شدن
شهادتت مبارک

انشا در مورد سردار سلیمانی

این انشا نوشته شده توسط سایت انشاء باز

نظر شما در مورد این مطلب چه بود نظر بزارید ممنونم

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۶ام دی ۱۳۹۸
بازدید : 410 بازدید

گسترش ضرب المثل از دل برود هر ان که از دیده برفت

گسترش ضرب المثل از دل برود هر ان که از دیده برفت

مثل « از دل برود هر ان که از دیده برفت»

باسمه تعالی

روزگاری جهان دوشهر بود، که در موازای هم قرار گرفته بودندو آسمانی همچو آیینه ،حَدّ واسط این دوشهر،به تماشای زندگانی بشر در دو جهان نشسته بود.

نام شهر بالا دل و شهر پایین دیده بود ،مردم شهرِ دل ،حقیقت بودند و سایه آنها در شهر دیده زمام اختیار زندگی را به دست داشت و مردم شهر دل نظاره گر سایه خودشان در شهر دیده بودند .
درواقع داستانی که میخواهم از جوهر خامه به کاغذ بنشانم اینگونه بود که
سایه ای بودم!!!، به دنبال حقیقت میگشتم
من با چشم هایم در خودم میگشتم،!! و در تاریکی هایم نور نمیدیدم و بدنم پر از جای خنجر هایی بود که خاموشی ،غم آلوده، بر تنم حکاکی کرده بود .و هیچ عشقی را نمیدیدم و نمیدیدم

از همه جا نامید ، پریشان خاطر ،دراز کشیدم و در آیینه آسمان شهرمان خود را نظاره میکردم .
بغض گلویم را چنگ میزد . چشمانم به من گفتند اشک بریز .

پس چشمانم باریدند و اشک هایم با من سخن گفتند.:((دیده را برهمه چیز ببند، و تصویر آیینه را بر قلبت بگذار.))
تصویری از آیینه گرفتم ،در دل نهادم و دیده را بر هر آنچه که بود بستم .

ناگهان خودم را در دنیای بالا دیدم (شهره دل) ،خودم را ، و خودم را.

در چشمان خودم نگریستم و با خودم یکی شدم، دیگر سایه نبودم .

سپس من در آن دنیا تنها کسی شدم که در شهر دل اختیار دار خویش بود و در هر دوشهر زندگی می کردم.

(بیشتر…)

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۱۳ام آبان ۱۳۹۸
بازدید : 462 بازدید

انشاء درباره زندگی با رعایت مراحل نوشتاری

انشاء درباره زندگی با رعایت مراحل نوشتاری

  از روزی که به دنیا آمدم مرا در درون خود جای داد . همراهش هستم و همراهم است حتی تا به الان که رشد کرده و به این سن رسیده ام ، و پس از این نیز ادامه دارد . آری زندگی را می گویم زندگی از روزی که به دنیا آمده ام تا به حال و پس از من ادامه دارد.

زندگی از نظر من طعم ها و مزه هایی دارد که برخی از آنان همانند عسل شیرین و دلچسب و برخی به تلخی هلاهل می باشند.

  زندگی گاهی شیرین است مانند زمانی که کاری را انجام می دهی و لبخند را بر چهره عزیزانت می کشانی ، مانند زمانی که در کنار خانواده خود هستی و احساس سرزندگی و طراوت داری ، زندگی عسل در عسل است .

زمانی که یک مادر برای اولین بار در گوش کودکی که تازه به دنیا آورده لالایی میخواند و او را به آرامش دعوت می کند و زمانی که پدر اولین بار اذان را همچون مرواریدی درون صدف وجود او می دمد زندگی شیرین و چون در گرانبها و ارزشمند است .

  گاهی زندگی مزه ترشی دارد مثل زمانی که ندانسته کاری می کنی که اخم های برادر کوچکت را درهم می کشی و با خود می گویی ای کاش حواسم را بیشتر جمع     می کردم  تا دلش را که همچون دل گنجشکی کوچک است به درد نمی آوردم .

روزی از مادرم پرسیدم : “ای مادر جان ترشی زندگی را در چه چیزهایی می بینی .” او هم به مزاح گفت : “ترشی انبه.” اما از لحن کلامش دانستم که ترشی زندگی را تا می توانم از خود دور کنم و خود نیز به سویش نروم .

 برخی اوقات زندگی تلخ است . وقتی مدتی از عزیزانت دور باشی و یا خدایی    نا کرده عزیزی را از دست بدهی این را درک خواهی کرد و تلخی زندگی را به وضوح حس می کنی .

به یاد دارم در کودکی دایی مهربانی داشتم . او هیچ گاه نمی گذاشت غمی در چهره من و پسرخاله هایم باشد و هیچ گاه به سختی ما راضی نبود . روزی در حیاط  سرگرم  بازی بودم که دیدم در حال تعمیر ماشینش است ، به نزد او رفتم و گفتم : “سلام دایی شاگرد نمی خواهی؟” او هم به مزاح گفت : “بله جواد جان” ، من متوجه مزاح او نشدم و ته دلم ترسیدم که نکند دایی ام کاری به من بدهد و من نتوانم انجامش بدهم ، چون اورا بسیار دوست می داشتم پس از مدتی تعلل گفتم : “دایی جان من نمی توانم کار های سخت را انجام بدهم !”

پس از این حرف کاری کرد که تا هم اکنون به خوبی در ذهنم از او باقی مانده است .

او مرا همچون پدری دلسوز و مهربان در آغوش کشید و گفت : “دایی جان مگر من دلم می آید کار هایم را به تو بدهم .”

از آن واقعه سال ها می گذرد و من با از دست دادن او می دانم گاهی زندگی تا چه اندازه بی اندازه ای می تواند تلخ باشد.

   به طور کلی بگویم ، زندگی طعم های زیادی دارد ، گاهی خوب است و گاهی هم بد این بستگی دارد که شما چطور به آن بنگرید در ضمن قدر زندگی خود را بدانید چون همانند زمان بی برو برگشت می باشد و ممکن است اکثر اتفاقاتی را که در گذشته برایتان رخ داده ، دیگر تجربه نکنید و حسرت آن را یاد کنید .

نویسنده : محمدجواد

انشاء درباره زندگی با رعایت مراحل نوشتاری

منبع: سایت انشاء باز

ادامه مطلب
تاریخ ارسال : ۸ام آبان ۱۳۹۸
بازدید : 311 بازدید
سایر صفحات
کمک جو